ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

197

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

خوشحالى كرده‌اى و شادمان شده‌اى . به خدا سوگند ، مردن او جلوى مردن تو را نمىگيرد و كوتاهى عمر او بر عمر تو نمىافزايد ، او در حالى مرد كه بهتر از تو بود . گويند ، پس از اين سخنان ابن عباس آغاز به گريه كرد . معاويه و آنانى كه در مجلس بودند نيز گريه كردند . گويند ، هيچ روزى همچون آن روز مردم گريه نكردند . معاويه در ادامه گفت : شنيده‌ام حسن فرزندان صغيرى از خود بر جاى گذاشته است . ابن عباس گفت : همهء ما كوچك بوديم ولى بزرگ شديم . معاويه گفت : حسن چند سال عمر داشت ؟ ابن عباس گفت : كار حسن از آن بزرگ‌تر بود كه كسى زمان تولد او را به ياد نداشته باشد . معاويه مدت كوتاهى سكوت كرد و پس از آن گفت : تو از اين به بعد بزرگ قوم خود هستى . ابن عباس گفت : تا زمانى كه حسين بن على زنده است ، من بزرگ قوم نيستم . معاويه گفت : تو را آگاه مىگردانم كه جدّ تو معدّ بود . بيعت گرفتن معاويه براى يزيد در شام و از مردم مدينه هنوز مدت كوتاهى از درگذشت حسن نگذشته بود كه معاويه از مردم شام براى يزيد بيعت گرفت و در اين باره نامه‌هايى به گوشه و كنار شهرهاى اسلامى فرستاد . مروان فرماندار مدينه بود . معاويه در نامه‌اى براى او از وى خواست تا مردم مدينه را گرد آورد و براى يزيد از آنان بيعت بگيرد . بر كنارى مروان از مدينه وقتى كه مروان نامهء معاويه را خواند ، از انجام دادن چنين كارى خوددارى كرد و در نامه‌اى براى معاويه چنين نوشت : قوم تو از اين كه با يزيد بيعت كنند خوددارى كرده‌اند . وقتى كه نامهء مروان به معاويه رسيد ، معاويه دانست كه اين عدم پذيرش بيعت از طرف مروان بوده است ، از اين روى نامه‌اى براى مروان نوشت و وى را از استاندارى مدينه بر كنار كرد و به وى خبر داد سعيد بن عاص را به جاى وى به مدينه فرستاده است . وقتى كه نامهء معاويه به مروان رسيد ، بسيار ناراحت شد و نزد خانواده‌اش رفت . پس از آن نزد دايىهاى خود كه از قبيله بنى كنانه بودند ، رفت . آنان در پاسخ وى گفتند : ما تيرهايى در دست تو هستيم ، ما را به هر سويى كه پرتاب كنى به هدف خواهيم خورد . نظر ، نظر توست . ما در اختيار تو هستيم .