ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
19
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
نيكى به آنان سفارش مىكنم ، شما مىدانيد انصار يار و ياور شما در سختى و آسايش و در خوشحالى و اندوه بودند . حق آنان را به جاى آوريد . از نيكان آنان بپذيريد و از بدان آنان در گذريد . پس از آن پيامبر ( ص ) در حالى كه سر خود را بسته بود و درد بسيارى را تحمل مىكرد ، به خانه برگشت . و چون وقت نماز مىرسيد بلال مؤذن ( ره ) مىآمد ، و به نماز فرا مىخواند . پيامبر ( ص ) در بستر بيمارى چشمانش را باز كرد و به زنان خود گفت : دوستم را فراخوانيد . عايشه دانست كه منظورى وى ابو بكر است و گفت : كسى را در پى عمر فرستيد ، ابو بكر مردى نازك دل است و اگر در جايگاه پيامبر ( ص ) قرار گيرد ، نماز را با گريهء زياد خود ضايع مىگرداند . ولى عمر مردى نيرومند است . وقتى كه عمر آمد ، سلام كرد . رسول خدا ( ص ) ، چشمان خود را گشود و جواب سلام عمر را داد ، و روى از عمر برگرداند ، عمر دانست كه وى منظور پيامبر ( ص ) نبوده است . وقتى كه عمر بيرون رفت ، پيامبر رو به زنان خود كرد و گفت : دوستم را فراخوانيد . عايشه گفت : رسول خدا ( ص ) ، ابو بكر مردى نازك دل است ، اگر فرمان دهى ، عمر با مردم نماز بخواند . پيامبر ( ص ) گفت : شما همچون زنان روزگار يوسف پيامبريد ، دوستم را بخوانيد ، هر آنچه را كه انجام مىدهم ، به آن امر شدهام . پس آن گاه ابو بكر را فرا خواندند ، وقتى كه ابو بكر نزد پيامبر ( ص ) آمد ، پيامبر ( ص ) به او گفت : همراه بلال برو و با مردم نماز بخوان . ابو بكر نيز تا روزى كه رسول خدا ( ص ) رحلت كرد ، با مردم نماز مىخواند . رسول خدا ( ص ) در روز دوشنبه رحلت كرد ، و پس از آن ، دربارهء جايگاه دفن ايشان سخنانى ميان ياران وى در گرفت . از جمله كسى گفت : پيامبر ( ص ) همان جا كه نماز مىخواند ، دفن شود . ابو بكر در پاسخ وى گفت : پناه بر خدا ، آيا او را بت قرار دهيم و بپرستيم . ديگرى گفت : پيامبر ( ص ) را در بقيع دفن كنيم ، زيرا برادران وى يعنى مهاجران و انصار در آن جا مدفونند . ابو بكر گفت : ما دوست نداريم قبر رسول خدا ( ص ) را از جلوى چشمان خود بيرون بداريم و او را در بقيع دفن كنيم .