ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

174

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

خثعمى خوددارى كرد ، على با اصرار از او خواست كه بيعت كند . ولى او گفت : فقط بر اساس آن چيزى كه براى تو ذكر كردم بيعت مىكنم . على گفت : به خدا سوگند ، تو از آنانى خواهى بود كه در فتنهء خوارج وارد خواهند شد . همانطور كه على گفته بود ، خثعمى به خوارج پيوست و با آنان كشته شد . از قبيصه نقل شده است كه در روز نهروان كسى را ديدم كه اسب بر صورت وى لگد زده بود و سرش له شده بود و آن موقع به ياد سخن على افتادم و گفتم : آفرين بر ابو الحسن ، هيچ گاه سخنى را نمىگويد مگر اين كه همانطور خواهد شد كه او گفته است . اجتماع على و يارانش براى رفتن به صفين على و مردم بر رفتن به صفين اجتماع كردند . معاويه نيز مجهز شد و به صفين آمد . خوارج هنگامى كه بر على خروج كردند بر مردى گذشتند كه همراه زنش در حال حركت بود . خوارج به آن مرد گفتند : تو كيستى ؟ مرد گفت : من مردى مؤمن هستم . خوارج گفتند : نظر تو دربارهء على چيست ؟ مرد گفت : او امير المؤمنين ، و اولين كسى است كه به خدا و رسول ( ص ) او ايمان آورد . خوارج گفتند : نام تو چيست ؟ مرد گفت : من عبد الله بن خباب بن ارث هستم ، صحابى پيامبر ( ص ) . خوارج گفتند : آيا ترسيدى ؟ مرد گفت : آرى . خوارج گفتند : تو را آزار نمىدهيم ، از پدرت روايتى نقل كن كه او از رسول خدا ( ص ) شنيده باشد . شايد خدا از آن نفعى به ما برساند . مرد گفت : پدرم از رسول خدا ( ص ) روايت كرده است ، بعد از من فتنه‌اى پيش مىآيد كه قلب مرد در آن مىميرد ، همچنان كه بدنش مىميرد ، شب مؤمن است و روز كافر . خوارج گفتند : اين حديث را از تو خواستيم ؟ به خدا سوگند ، تو را طورى خواهيم كشت كه قبل از تو كسى آن طور كشته نشده باشد . آن گاه وى را گرفتند و دستهايش را بستند . وى را همراه زنش كه حامله بود به زير درخت خرمايى آوردند . خرمايى از آن درخت بر زمين افتاده بود يكى از خوارج آن خرما را خورد ، كسى به او گفت : آيا بدون اجازه خرماى ديگرى را مىخورى . مرد خرما را از دهان بيرون انداخت . يكى از آنان شمشير كشيد و خوكى از اهل