ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

111

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

رسيدن به آن را ندارند . گفته بوديم ما و شما در گذشته همچون دست‌هاى يكپارچه بوده‌ايم ، درست گفتى ، ولى وقتى خداوند محمد ( ص ) را بر انگيخت ، جدايى نيز ميان ما و شما آغاز شد . ما ايمان آورده‌ايم و شما كفر ورزيديد . گمان كردى طلحه و زبير را من كشته‌ام ، اين كارى است كه تو در آن حاضر نبودى و اگر حاضر بودى مىدانستى . بنابر اين تو نسبت به اين موضوع آگاهى ندارى . سزاوار است خداوند مرا براى اين كه از تو انتقام گيرم به سوى تو روانه كند . و السلام . رفتن عقيل بن ابى طالب نزد معاويه عقيل در كوفه نزد على آمد ، على به او گفت : آفرين بر تو ، چه چيزى تو را به اين جا آورده است ؟ عقيل گفت : نرسيدن بخشش تو و بالا رفتن قيمت‌ها و بدهى بسيار . نزد تو آمده‌ام تا از بخشش تو برخوردار شوم . على گفت : به خدا سوگند ، به جز آنچه به تو داده‌ام ، اندوختهء ديگرى ندارم . اگر چيزى به دستم برسد به تو خواهم داد . عقيل گفت : من از حجاز آمده‌ام تا از بخشش تو برخوردار شوم ، آنهايى كه داده‌اى رفع نياز مرا نمىكند . على گفت : اجازه بده ، آيا جز اين اندوختهء ديگرى داشته‌ام ؟ يا اين كه مىخواهى به واسطهء پرداخت اموال مسلمانان به تو خود را دچار آتش قهر خداوندى بكنم ؟ عقيل گفت : به خدا سوگند ، به سوى مردى مىروم كه او بيش‌تر از تو به من بخشش خواهد نمود . على گفت : اميد آن دارم كه هدايت يا بى . عقيل از نزد على بيرون رفت و به معاويه پيوست ، معاويه وقتى او را ديد گفت : پسر ابو طالب خوش آمدى . چه چيزى تو را به اين جا كشانده است ؟ عقيل گفت : بدهكارم . از اين روى نزد تو آمده‌ام ، نزد برادرم بودم ولى او مىگويد بجز آنچه از خود دارم نمىتوانم از اموال مسلمانان چيزى در اختيار تو قرار دهم . با اين وجود بخشش على نيز بدهكارىهاى مرا جبران نكرد . به على گفتم به نزد كسى خواهم رفت كه مرا با بخشش‌هاى خود بىنياز خواهد كرد . از اين روى نزد تو آمده‌ام . معاويه براى اين كه بر رغبت عقيل بيفزايد مقدارى از وى تعريف كرد ، آن گاه در ادامه