ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

102

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

ابن جرموز ، زبير را تهديد كرد و گفت : ابو عبد الله ، من از تو در مورد پنج موضوع سؤال دارم ، بايد پاسخ دهى . زبير گفت : هر چه مىخواهى بپرس . ابن جرموز گفت : عثمان را خوار كردى ، با على بيعت كردى ، ام المؤمنين را از خانه‌اش بيرون آوردى ، پشت پسرت نماز خواندى . هم اكنون نيز از جنگ دست كشيده‌اى . زبير گفت : تو را آگاه مىگردانم ، در اين كه عثمان را خوار كردم ، اين كارى بود كه آن را خدا مقدر كرده بود ، آغاز آن اشتباه بود و پايان آن را نيز توبه و بازگشت قرار داد . بيعت من با على ، به خدا سوگند در اين مورد چاره‌اى جز بيعت نداشتم ، مهاجران و انصار با وى بيعت كرده بودند و من نيز از كشته شدن هراسناك بودم . بيرون آوردن ام المؤمنين عايشه ، ما كارى را خواستيم و خداوند غير آن را خواست . نماز خواندن پشت پسرم ، او را عايشه ام المؤمنين مقدم كرد ، من نيز در مقابل عايشه از خود اختيارى ندارم . اما در خصوص باز گشت من از جنگ ، هر چه خواهى انديشه كن مگر اين كه من ترسو و بز دل نيستم . ابن جرموز گفت : پسر صفيه ، افسوس ، آتشى را روشن كرده‌اى و مىخواهى به خانواده‌ات بپيوندى ، خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم . سپس گفت : به غير از خانواده‌ات نسبت به كسى ديگر عهد و پيمان خود را مراعات نكردى ، نصيحت مرا بپذيرد ، اسب و زره‌ات را رها كن زيرا اين دو نشانهء اين است كه مرگ را دوست ندارى . زبير گفت : امشب را مهلت بده . سرانجام ابن جرموز با اصرار فراوان اسب و زره زبير را از وى گرفت و پس از آن نزد احنف بن قيس آمد و وى را از جايگاه زبير آگاه كرد . احنف به ابن جرموز گفت : او را بكش ، خدا بكشد او را كه نيرنگ باز است . ابن جرموز همراه زبير شد ، وقتى كه آن دو به سرزمين سباع رسيدند ناگهان ابن جرموز به زبير حمله كرد و وى را كشت . پس از آن سر زبير را به سوى قومش آورد . مردى از قبيله به ابن جرموز گفت : كار زشتى كردى ، زبير سر دستهء مهاجران را كشتى ، در حالى كه او جنگجوى رسول خدا ( ص ) و از حواريون و پسر عمه وى بود . به خدا سوگند ، اگر او را در جنگ مىكشتى ، براى قبيلهء ما بهتر بود . با اين كار ننگ و خوارى به ما روى كرده است . به خدا سوگند ، بر من سخت است كه تو را به آتش بشارت دهم .