باقرى بيدهندى

264

گنج حكمت ( احاديث منظوم ) ( فارسى )

نه هرگز گوهر از خود گوهرى يافت * كه هم سنگ سيه چون لعل ميتافت نه شاه از خود بشاهى باج گيرد * كه هر قلاش خواهد باج گيرد يكى بايد ز تؤتى الملك شاهى * كه گيرد حكمش از مه تا بماهى يكى را خواند يهدى اللَّه بدرگاه * كه شد با دانش و دين از ره آگاه يكى را فضل ايزد راه ننمود * برويش در ز لطف خاص نگشود كجا سودا بتدبير آورد سود * چنين گر بود هر كس بىزبان بود بسا كس در متاع خود زيان كرد * كه بس انديشهء سود از جهان كرد بسا دانا كه نادان گشت در حال * چو آن سودا گر برگشته اقبال « 1 » ارادتهم الدّنيا فلم يريدوها و اسرتهم ففدوا انفسهم منها ترجمه : چون دنيا به آنها اقبال كند از او روى گردانند ، و چون بدامشان افكند جان را فدا كرده خود را برهانند . هم آنان را بر اين دار مجازى * بود نازى ز فرط بىنيازى چگونه دينى آنان را فريبد * عجوزى زشت سلطان را فريبد شود شيرى زبون روبه پير ؟ * عقابى افكند دامى مگس گير ؟ برنگى دل ز اهل دل توان برد ؟ * بسنگى كاسهء گردون شود خرد ؟ شغالى صيد سيمرغى تواند ؟ * كمندى شير گردون را كشاند ؟ بخارى سينهء گردون توان خست ؟ * بموئى شهپر عنقا توان بست ؟ بيك غوره حريض كى شود مست ؟ * بسحرى آفتابى چون شود پست ؟ محال است اين سخن در دانش و دين * كه بر مادون كند ما فوق تمكين جهان گر گيرد آنان را ببازى * بر او نخوت كنند از سرفرازى

--> ( 1 ) شاعر در اينجا حكايتى را نقل كرده كه بخاطر اختصار آن را حذف كرديم .