باقرى بيدهندى

256

گنج حكمت ( احاديث منظوم ) ( فارسى )

هر آن دل با بلا دمساز گردد * در صد لطف بر وى باز گردد بر آن جانها بلا سوداى عشق است * نشاط و مستى صهباى عشق است بلا بر تشنه كام عشق آب است * شب تاريك جان را آفتاب است بلا خار است و خار عشق گلشن * شرار عشق چون خورشيد روشن بلاى دوست مخصوص اولياراست * شهيدان ديار كربلاراست بلائى كز تو اى پرناز باشد * براهش چشم عاشق باز باشد كجائى اى بلا بنواز ما را ! * باوج عرش ده پرواز ما را ! و لو لا الاجل الّذى كتب اللَّه عليهم لم تستقرّ ارواحهم في اجسادهم طرفة عين شوقا الى الثّواب و خوفا عن العقاب . ترجمه : اگر اجل مقدر الهى پاىبندشان نبود ، از فرط شوق ثواب و بيم عقاب طرفة العينى مرغ روح در نفس بدنشان نميزيست . گر آنان را زمان وصول محبوب * نبودى در قضاى عشق مكتوب نبود آن شاهبازان را قفس جاى * كه شاهان را بزندان نيست مأواى چو سيمرغ از فضاى تنگ كونين * برون جستند در يك طرفة العين بزندان تنگدل آن بيگناهى است * كه بيرون جايگاهش قصر شاهيست بر آن مرغ آمد اين خاكى قفس تنگ * كه بيند باغ گل فرسنگ فرسنگ چو آن مرغان جان بينند باران * بگلزار جنان خوش چون هزاران چه گلزارى سراى انس با يار * و ز آنجا نه رقيب آگه نه اغيار همه مشتاق ديدار نگارند * به چشم شوق گريان ز انتظارند همه غمگين ز هجران حبيبند * همه از وصل دلبر بىشكيبند همه ايام و سال و مه شمارند * كه روز وصل جانان جانسپارند . . . . . . . . . . . . . . . .