باقرى بيدهندى

257

گنج حكمت ( احاديث منظوم ) ( فارسى )

عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم . ترجمه : خداى در دل ايشان بزرگست بدين سبب همهء عالم در ديدهء آنها كوچك است . چو آنان را جلال شاه ذو المجد * عيان شد در دل آگاه پروجد جهان ديدند خاك درگه شاه * فشاندند آستين بر ما سوى اللَّه به چشم دل نه دل عرش خدائى * بحيرت در جمال كبريائى بتعظيم جلالش از سر وجد * همه در نغمهء سبحان ذى المجد هر آن دل روشن از نور الهى است * بچشمش هر دو عالم خاك راهى است ز چشم شاه بين غوغاى امكان * بظلمات عدم رخ كرد پنهان چو بيند چشمه آن خورشيد جان را * نبيند ذره‌اى هر دو جهان را در آن دريا كه عالم ز آن سبوئيست * كجا اين قطره‌ها را آبروئى است چو حسن اعظم يكتاى ايزد * بر ايوان دل پاكان علم زد حجاب آفرينش را دريدند * ز اللَّه ما سوى اللَّه را نديدند الهى را الهى ديده بگشاى * دلش با نقش ياد خود بياراى به مهر خويش روشن كن روانش * به ياد دوست گلشن ساز جانش كه بر چشم خدا بينش مسلم * شود خاكى شكوه هر دو عالم فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون ترجمه : ايمانشان به بهشت چنانست كه گوئى بهشت را ديده و سالها در او بخوشى آرميده‌اند . تو گوئى آن گروه عشق سيرت * عيان بينند با چشم بصيرت چو ارواح نهان غيب جهان را * مكان خود بهشت جاودان را