باقرى بيدهندى
33
گنج حكمت ( احاديث منظوم ) ( فارسى )
مىنيوشد گوش او ذكر ملك * هم نواى نغمهء سوق فلك سر ما من شيء الا يافته * حمد و تسبيح حصارا را يافته عقل را باشد زبانى راستگوى * هر سخن را بىكم و بىكاست گوى حكمتش از لب فرو ريزد جواب * فهو عين الصدق ينبوع الصواب عقل را پائى بود گردون نورد * پيش پايش پست سقف لاژورد پايهاى عقل باشد عرشپوى * عرش را تا يكقدم تا فرش پوى عقل جانان را سوى جانان مىبرد * قطرهها را سوى عمان ميبرد عقل جانت را رها سازد ز غم * هم دل از اندوه و هم تن از سقم هم بود در روز وحدت يار تو * هم بود در شام غم غمخوار تو هر كه را عقل و خرد انباز شد * بر رخش درهاى شادى باز شد هر كه را در خورد اينها دادهاند * هر چه او را داد بايد دادهاند گر ترا همت شكم پروردنست * جمع آن و اين براى خوردنست هم مزاج گاو و خر باشى يقين * پيش و بالائى براى خود گزين آخورى از بهر او بنياد كن * و ز علفزاران هم از او ياد كن هر كجا بينى خرى در آخورى * ياد او كن كز جوانى بر خورى ور ترا همت بخلق آزاريست * حمله دريدن خونخواريست خويش را بشناس هستى از سباع * انما الاجناس يعرف بالطباع سوى مردم حمله آرى چون سگى * ور زنى زخمى سگى پس بدرگى عفعف سگ دان همه دشنام خود * حك كن از ديوان مردم نام خود ور بدرى يا تو گرگى يا پلنگ * هست آنان را از همناميت ننگ همچنان خو را از اينسان كن قياس * خويش را از طبع و خوى خودشناس نزد دانايان بود اين آشكار * اى صفائى اين سخن را واگذار كتاب طاقديس صفحه 127 - 126 از آخوند ملا احمد نراقى