ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
مقدمه 56
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )
كشيده و از ما چهره پوشيده است ، آنقدر بر دلم سنگين افتاد و در خاطرم دلنواز آمد كه نتوانستم از نام او درگذرم . آرى معلم ما نيز چنين بود ، روز و شب كار او خواندن و نوشتن بود . چه عبادتى داشت ، عبادتش نيز شايد به تعبيرى درست بگويم خود همين بود مىنوشت و مىخواند مىانديشيد و از همين راه به خدا مير سيد و با ابديت مىپيوست . در آن خاموشى بهتافزاى شب كه نه آواى ديو و نه هراى دد به گوش مير سيد ، اين معلم ما بود كه مىنوشت و مىنوشت و صداى ريز قلم او بود نوازشگر سامعه و صفحات يكى پس از ديگرى سياه مىشد و بر روىهم انباشته مىگرديد ، خط ابديت را بنگريد . اينجا بگويم موضوع آنها چه بود ، معلم چه مىنوشت : آنچه مىنوشت درباره انسانها بود ، آرى او بود كه انسانها را باز مىشناخت و در كتاب ابديت ، در جريده پايدار عالم نامشان را ثبت مىكرد . خود او انسان بود ، درباره انسانها مىنوشت و با عشق بانسانيت مىجوشيد و مىتوفيد . خدايش بيامرزاد و اين چشمه پر از عشق و پر از پاكى و آرامى را به همان سرچشمه نوش كوثر بهشت برساناد . در وجود معلم عزيز ما ، معلم شكوهمندى از حبيبآباد ، آنچه بيش و پيش از علم جلب نظر مىكند عشق او است به نيكى و پاكى و راستى در ماوراء علم و تحقيق ، و بحقيقت بگويم كه جز نيكى و پاكى نمىديد و نمىخواست و جز اين هر سه نمىديد و نمىجست و نمىپسنديد و برشته تحرير نمىكشيد ، اين خورشيد پژوهش و تحقيق درست گفتى همان شمس تبريز بود چون كف دست صاف و راست و پاك و براستى هركه او را ، خود خويشتن او را ، درست مىديد مىآسود . شمس تبريزى بود يا عيساى قرن كه آدميان را و ياد آنها را و مكارم آنها را از خفيهگاه و قبر گمنامى برمىآورد و زنده مىكرد و حيات نو مىبخشيد ، زنده بنام ، زنده بمكرمت ، زنده به اثر و هنر . آرى معلم ما چنين بود . من در همان اوائل شباب با وى آشنائى يافتم و دريافتم كه در پشت اين قيافه آرام كه با قامتى بلند و صورتى كشيده و پوستى گندمگون به تيره نزديكتر چه علاقه و عشقى وجود دارد ، عشقى جوشان و پرتلاطم بكتاب و ادب و روشنائى ، چه روشنائى درخشان و چون دريا خروشان و با اين عشق و علاقه آماده كمك به ديگران ، خود مىخواست كسانى كه تازه بتازه بساحل درياى با عظمت و بىمنتهاى ادب و دنياى كتاب نزديك مىشوند