ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
مقدمه 55
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )
يك دقيقه اينجا توقف كنيم و با خود بينديشيم زندگانى انسان را بر روى اين زمين سياه و زير اين آسمان نيلگون در نظر مجسم سازيم - دنيائى در ميان انبوه دشواريها ، سختىها ، پيشآمدها افتادنها و خيزشها - گوئى راستى با اين همه بدين صورت جنگلى را ماند تاريك و محفوف بمكاره و نيستىها و كاستىها ، بىهيچ ديدى و هيچ ديدگاهى . در اين جنگل مهيب كه دلها مىطپد و جانها مىلرزد و تنها فرومىريزد ، تنها يك صدا آنچنان لطيف ، گوئى بلطف فريشتگان آسمان ، گاهوبيگاه ولى لا ينقطع اين آدمى را در طول حيات خويش راهبر شده ، به او آموخته ، به او وسيلت بخشيده و دستش را گرفته از بيابان عدم تا بوجود با او اين همه راه آمده است . اين صدا اگرنه از پيامبران از فيلسوفان ، عارفان و معلمان برخواسته است كه ديدى داشتهاند و ديدگاهى ، اينان هم ابديت را كاويده و دستكارى كردهاند و انسان را به خط آن كشيدهاند ، اينها علم آفرينها و كتاب آفرينها هستند كه در نتيجه كار خويش و تلاش خود قدر و گوهر انسانيت را بوجود آورده و آن را پايدار ساختهاند . معلم را دستكم نگيريد او هم در صف بزرگان اين جهان در طى مرور دهور درخشيده و همچنان جلو مىآيد ، تعليم مىدهد و ما را دستگير مىافتد ، او نيز خودش و حياتش افسانه و باد نيست . عجبا چگونه افسانه و باد است كه با علم ابدى ، با كتاب ابدى و با تعليم خود انسانيت را ابدى ساخته است . دلش بعشق حقيقت زنده است و در جريده عالم دوام او ثبت است « * » چگونه حيات معلم را افسانه و باد بخوانيم نه چنين نيست ، او ناقل علم اولين و آخرين است و اوست كه چراغ راهنمائى و تعليم را در دست دارد و جهان بشريت را روشن مىكند . راست گويم خود روشنائى است . مىخواستم - يعنى بر دلم گذشت - كه عنوان اين مقالت را به ياد يك روشنائى بگذارم و بر دلم اين شعر آمد : چه صفا مىبرى ز تاز و جلب * مدد از روشنان چرخ طلب ولى كلمه معلم ، معلم گرامى ما كه اينك چهل روز است كموبيش پا در دامان خاك
--> ( * ) هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق * ثبت است در جريده عالم دوام ما حافظ