ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
1081
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )
نور عليشاه و مشتاقعلىشاه را ديدار كرد و مأمور برفتن نائين گرديد ، آنجا از فيض صحبت و ارادت مردم حاجى عبد الوهاب بدرجات عاليهء علم و عرفان رسيده ، و بأمر وى با حاجى محمد حسن نائينى به مكه معظمه و مدينه طيبه ( زاد هما اللّه شرفا و تعظيما ) رفتند . و بالاخره پس از تكميل بشيراز باز آمده و مورد طعن و ملامت جهال گرديد ، و ناچار در جواب أشرار خاموشى را بهترين گفتار دانست و از آن روى معروف به سكوت شد ، و هم اين كلمه را در أشعار تخلص خود قرار داد و بدان مشهور گشت ؛ قال عليه السلام كما فى « البحار ، ج 1 » : لسان العاقل وراء قلبه ، و قلب الاحمق وراء لسانه . و مردمان هوشمند و بخردان حقپسند در حوزه جمعش دايرهوار حلقه بستند ، و مانند پروانه از پرتو شمع وجودش دست از جان شستند ، و بسيارى از آنها از امرا و رجال فارس بودند ، و مختصر ، هنگامه و همهمهئى دربارهء او در آن ولايت بر پا شد ، چنان كه مرحوم حكيم قاآنى در كتاب « پريشان » نوشته : به اعتقاد جمعى مسلمان بود ، و بقول طايفهئى نامسلمان ! برخى بر آن بودند كه در يمن ايمان جمال سهيل دارد و در چمن ايقان كمال كميل ، و طايفهئى گفتند كه وجودش رنگ هستى ندارد و شاهد جمالش مرادى جز خودپرستى ! و بههرحال ، او پيرى بود پارسى و ميرى پارسا ، و فكر جهانى در ادراك پايهء قدرش نارسا ، پيوسته بخرق طبيعت پرداختى و شريعت را ذريعت وصول كام و حصول مرام ساختى ، و همواره زبانش از سخن گفتن خاموش بود و ياد خويشش به كلى فراموش ، و بااينهمه فراموشى شبان رمه بود و بااينهمه خاموشى زبان همه ! انتهى مختصرا . و وقتى عوام كالانعام با اينكه جز خاموشى سخنى از وى نشنيده و جز سفيدى مو آيت سياه دلى از وى نديده بودند قتلش را صلاح و خونش را مباح دانستند ، و چندان گواه مجهول بردند و گواهى مجعول دادند كه از علما فتوا بر قتل او گرفتند ، و براى هراس نواب حسينعلى ميرزاى فرمانفرماى فارس جمعى را بنحو قلاووزى در بازارها و معابر و برخى را بر فراز منابر بر آن داشتند كه بآواز زير و بم بگويند : دين مرد ، صوفى بسوزد ، و كوفى بميرد ! و بالاخره چون آشوب و دمدمه فرمانفرما را بىاساس گردانيد ، بأصحاب قياس تجويز نمود كه بهرچه رأى دهند مجرى است ، و چون اتفاق بندى نموده بودند كه از هر محل دستهبندى و يكمرتبه به خانه آن جناب ريخته و خونش بريزند و خانه را خراب نمايند ، جمعى از خوانين قشقائى