ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
671
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )
و روز بعد معلوم شد كه دخترى را كه براى جلال شاه نامزد كردهاند ضياء السلطنه مىباشد ، و اين نامزدى را همه بجلال شاه تبريك گفتند و خانهاى را كه براى اين منظور در سامره تعيين و تخليه نموده بودند در پهلوى صحن مطهر بود ، و ما شب پس از أداء نماز و زيارت بدانجا رفتيم ، و ماه شب چهارده بقدرى فضاى آن خانه را روشن كرده بود كه ما زوار را از دور مىديديم ، و من چون چند روز بود كه با جلال شاه خلوت نكرده بودم با وى نشسته و از هرجا سخن مىگفتيم . جلال شاه مىگفت مرا صحن سامره از ساير صحنهاى عتبات خوشتر مىآيد و همىخواهم كه اينجا مدفون شوم ، من سخن را گردانيده و بسور و سرور كشانيدم ، و او گفت « ديوان حافظ » را آوردند و تفؤلى زده اين بيت آمد : سكندر را نمىبخشند آبى * به زور و زر ميسر نيست اين كار از مشاهدهء اين بيت كتاب را برهم نهاده هيچ نگفت ، و چند روز بعد در ركاب شاه به طرف ايران آمديم ، و در ورود بقم همه او را به يكديگر نشان مىدادند كه داماد شاه است . شب دويم « مثنوى » را خواست كه تفأل بزند ، من ممانعت كردم و گفتم جز خداى تعالى به حال بندگان كسى واقف نيست ، و او باصرار برداشت و چون باز كرد اين بيت آمد : بار ديگر بايدم جستن ز جو * كل شىء هالك الا وجهه از مشاهدهء اين حال كتاب را بر زمين نهاده از اطاق بيرون رفت و چندى گذشت و نيامد ، من مضطربانه بجستجوى او رفتم ، ديدم در صحن مطهر نشسته و دست به صورت نهاده مىگريد ، من سبب پرسيدم ، ديدم شكايت از دورى يار هندى دارد ، و اين فالها اثرى غريب در وى نموده ، من حكايات و رواياتى در تسليتش برخواندم و بخانهاش بردم ، و فرداى آن روز با هم بطهران رفتيم و در منزلى از خانهاى اعتماد السلطنه كه در سنكلج بود فرود آمديم و تا دوهفته بديد و بازديد پرداختيم و پس از آن بناء عروسى شده و مجالس جشن و شيرينى بر پا گرديد ، تا شب كه شد پس از صرف شام وى را ديدم نشسته و هيچ سخن نمىگويد ، من رفتم در رختخواب خود خوابيدم و « ديوان حافظ » را برداشته ورق مىزدم كه ناگهان با يك حركت غريبى خود را به طرف من انداخت و خواست ديوان را