ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
913
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )
شد ، و او از اهل ثروت و غنا و نهايت متدين و معين ميرزا و محب او بود ، و در آنجا دو نفر از اهل علم بودند يكى ميرزا هدايت اللّه برادر حاجى محمد سلطان مذكور و ديگرى علىدوست خان ابن حاجى طاهر خان ، و اين دو نفر در نزد ميرزا به خواندن نحو و منطق مشغول شده و « شرح جامى » و « حاشيه ملا عبد اللّه » را نزد وى مىخواندند و اهل آن قريه قدر ميرزا را نمىدانستند و يك نفر ملاى دهاتى در آنجا در مقام استخفاف وى بود . آرى ! ماندن در ديهات همين خاصيت را دارد ، چنان كه گفتهاند : مرغ دم سوى شهر و سر سوى ده * دم آن مرغ از سر آن به و مولوى رومى در « مثنوى » فرموده : ده مرو ده مرد را احمق كند * مرد را بىعقل و بىرونق كند و آخر آن جناب از جهالت مردم آن ديه دلتنگ شده و دست به آسمان برداشت كه خدايا بيش از اين ذلت مرا مخواه و از آن ديه بيرون شده و باصفهان رفت و در مدرسه كاسهگران منزل نمود ، در آنجا هم بعضى كه آثار رشد را در وى ديدند اهانتى به دو نموده و او بشيراز رفت ، و آن وقت زمان سلطنت كريم خان بود ، پس دوسه سال در آنجا ماند ، و او را شيخ عبد المحسن با پسرش شيخ مفيد اعانت نموده و وجهى بوى دادند . ( اينجا صاحب قصص اشتباه نموده و بايد بجاى شيخ عبد المحسن شيخ عبد النبى بنويسد كه ما نام هر دو نفر پدر و پسر را در سال ( 1229 ) برديم ) . پس ميرزا آن تنخواه را گرفته و باصفهان برگشت و چون اسباب اجتهاد نداشت بعضى از كتب استدلاليه و كتب لغت و أحاديث را خريد . گويند كه در آن زمان كتب را به من مىفروختند ، و من به وزن شاه را كه معادل ده من تبريز بود بده تومان معامله مىنمودند ، و چون برحسب عادت بائع كفه ميزان مبيع را سنگينتر از سنگ وزن مىنمايد لهذا ميرزا كتاب « الروضة البهيّة » را كه شرح « لمعه دمشقيه » است بر بالاى كتب گذاشته كه كفه كتب سنگينتر شود ، و بالاخره باز ببابو برگشت و بعضى از طلاب در آنجا نزد وى بفقه و اصول مشغول شدند . و چون آنجا خالى از علما و فضلاء مشتغلين بود و مردمانش به جهت عدم ادراك و تميز ميان حسن و قبح اعتنائى بدان بزرگوار نداشتند ؛ آن جناب بسوى بلده طيبه قم انتقال فرمود ، و آنجا از بركت حضرت فاطمهء معصومه ( عليها السلام ) و نظر بمضمون فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ