ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
مقدمه 32
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )
بمعنى مادر ؛ و بكسر پا و فتح ياء ؛ چنانكه مولوى گفته : مگذر ز سر عشق كه گر در يتيمى * مانندهء اين عشق ترا مار و پير نيست و اين لغت درى ، و در تبرستان مستعمل است ، و بتغيير لهجه اين دو لغت در ميان أهالى فرنگ نيز به همين معنى مستعمل و متداول است انتهى . و از « فرهنگ آنندراج » چنين برآيد كه اين كلمه هرگاه بمعنى پدر استعمال شود ؛ بر همان وزن پدر ، و هرگاه بمعنى سالمند اطلاق شود ؛ به سكون ياء بر وزن تير است انتهى . و بنابراين آن بكسر اول و فتح ثانى بمعنى پدر است ، و مانند بابا كه آن هم بمعنى پدر است بر مشايخ أهل طريقت نيز گفته مىشود . و در « برهان قاطع » گويد : پيره بر وزن خيره ؛ خليفه و جانشين و مشايخ ارباب طريقت و خانقاه باشد انتهى . 6 - حاج : در « المنجد » گويد : حجه حجا ، كنصر أطال الاختلاف اليه ، كه معلوم مىشود حج بفتح اول و تشديد ثانى ؛ بسيار رفت و آمد كردن بسوى كسى است ، و فعل آن متعدى و از باب نصر آمده . بعد از آن گويد : حج كرد أماكن مقدسه را ، يعنى زيارت كرد آن را ، و اسم فاعل آن : حاج ، و جمع حاج : حجاج بضم و حجيج بفتح و حج بضم اول و تشديد ثانى است انتهى . و در « تاج العروس » فرمايد : نخست حاج را بر واردين مكه بهر قصد كه بوده گفتهاند ، براى اينكه هر سال بدان رفت و آمد مىنمودهاند ، و بعد از آن اطلاق شده بر رفتن مكه به قصد عبادت و بجا آوردن أعمال مقرره انتهى . و گاهى همين لفظ حاج كه اسم فاعل و مفرد است ؛ بمعنى جماعت حجكنندگان مىآيد ، قال فى « أقرب الموارد » : يأتى الحاج اسم جمع بمعنى الحجاج و عليه قول النحاة : قدم الحاج حتى المشاة انتهى . و كلمه حاجى منتزع از حاج بدين معنى است . 7 - حاجى : در « كنز اللغات » گويد : حاج : حجكننده و جمع حاجى هم آمده ؛ همچه يهود كه جمع يهودى آمده انتهى . و كلمه حاج را كه در اينجا آورده ؛ مقصودش بتشديد جيم است ، هرچند تصريح نكرده ، زيراكه حاج بتخفيف را بمعنى ديگر با تصريح بتخفيف پس از اين آورده .