ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )

مقدمه 33

مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )

پس معلوم شد كه حاج ، بيك معنى جماعتى از مردم را گويند كه حج كرده باشند ، مانند زنج و يهود و غيره ، و يك نفر از آن را كه خواهند نام ببرند حاجى با ياء گويند ، البتّه بتخفيف جيم براى سهولت تلفظ مانند زنجى و يهودى كه اطلاق بر يك نفر از اين اقوام و جماعت مىشود ، و بنابراين نشايد گفت كه ؛ اينكه بيك نفر از زائرين مكه حاجى مىگويند غلط است ، زيراكه چنان‌كه اسم فاعل حج ، حاج بتشديد جيم مىآيد ، اسم جمع حج‌كننده نيز حاج آمده ، مانند جان كه اسم جمع جن است ، و از اينكه شيخ سعدى و خواجه حافظ ، در اشعار خود آن را استعمال كرده‌اند اگرچه اين دو نفر فارسى ايرانى بوده‌اند ، و پيشتر از آنها ناصر خسرو نيز استعمال كرده ، حجتى در صحت استعمال آن تواند بود ؛ زيراكه اين بزرگواران ، اساتيد مسلم زبان و زمان خود بوده‌اند ، و در زمان آنها اين كلمه چنان شايع و كثير الاستعمال بوده كه بمنزلهء يكى از كلمات فارسى صحيح شده ، و آنها را در عبارات فارسى الاسلوب به كار برده‌اند . 8 - خان : از « فرهنگ آنندراج » چنين برآيد كه : خان بر وزن كان لفظى است تركى بمعنى شاه ، و ازاين‌رو سلاطين ترك را خان گويند انتهى . ليكن در اين دوسه مائهء اخيره در عقب أسماء مردم ايران براى احترام در مىآورند . 9 - خواجه : در « برهان قاطع » نوشته : با ثانى معدوله بر وزن راجه ، كدخدا و رئيس خانه را گويند ، و بمعنى معظم باشد ، و شيخ و پير و مال‌دار و حاكم و صاحب جمعيت را نيز گفته‌اند انتهى . و خواجهء مساح اشارهء به حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله است ، چنان كه در « برهان » و غيره گفته‌اند . و فعلا در نظر ندارم كه قبل از خواجه نظام الملك وزير ، كسى را بدين كلمه خوانده باشند ، و در كتاب « الفوائد البهية : 244 » نوشته كه : آن گاهى اطلاق مىشود بر اعزّهء مردم به قصد تعظيم ، انتهى . 10 - سيد : صفت مشبهه است ، بر وزن فيعل بفتح فاء و سكون ياء و كسر عين از ساديسود أجوف واوى ، از باب نصر مثل قال يقول ، كه چون واو و ياء در يك‌كلمه پهلوى هم افتاده و أولى آنها ساكن است ، واو قلب بياء و يائين درهم إدغام شده ، و اين قياسى است كلى مانند مرموى و غيره .