جلال الدين الرومي
99
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
پس تقاضاى همهء خوبان و هنرمندان كه مىجوشند بر خود تا جمال و كمال خود بنمايند دكانى مىطلبند تا بر آن دكان ، هنر خود پيدا كنند . آخر اين تقاضاها از آن بىخبر نيست . پوست و گوشت و استخوان را چه خبر از هنر ؟ چنان كه آن روباه در ميان كشت زار ، دنبهاى ديد آويخته ، گفت هرآينه اينجا داميست و اين فعل صياديست كه هرگز از كشتزار دنبه نرويد . دنبه در ميان كشتزار چه كار دارد ؟ پس در عالم كشت زار نهاد آدمى كه آنجا گوشت و پوست و استخوان رويد ، اين همّتها و تقاضاها چه كار دارد ؟ اين تقاضاى صفات پاك منست . موسى عليه السلام سؤال كرد در آن زمانى كه صدهزار عجايب برو تاختن آورد و حيران شد . او را ازين عالم بدان عالم بردند . عالمى حيات در حيات ، روح در روح ، نور در نور ، ذوق در ذوق ، موج مىزد و لمعان مىكرد . گفت يا رب ما ازين عالميم . شهر ما ، اينست . معدن ما اينست ازين كان و معدن بىپايان نقرهء وجود ما را بدان بازار طرّاران چرا بردى ؟ چه حكمت بود ، چنين گوهر نفيس را بدان عالم خسيس بردن ؟ حق جل جلاله فرمود : اى موسى ( كنت كنزا مخفيّا فاحببت ان اعرف ) گنجى بودم پنهان ، خواستم كه مرا بشناسند . موسى گفت يا رب ! آنها كه اهل گنج بودند ، مىشناختند و مىدانستند و ماهى ، دريا را چون نداند و ديدهء روشن آفتاب را چون نداند ؟ و طوطى ربّانى ، شكرستان بىنهايت را چون نشناسد ؟ بلبل آسمانى ، گلستان ( خلق الورد الاحمر من عرقى ) را چون نداند ؟ و بر رخسار گل خوش عذار ، بلبل چون سرمست و بى خود نشود ؟ و از آن مستى ، نطقش چون به جوش نيايد و بى خود هزار و يك نواى گوناگون نسرايد ، بر هزار و يك پرده كه اين پرده به آن نماند ؟ اى بلبل عشق ابدى اين هزار پرده و يك پرده از كدام مغنّى آموختى ؟ از كدام مطرب تعليم كردى ؟ بلبل مىگويد از آن مادر كه من زاييدم ، همه دانا و اوستاد زايند ، علم مادر زاد دارند . عقل مادرزاد دارند من از نر و مادهء بشريت نزائيدهام ، به حقيقت از مادر عشق گل زائيدهام . عشق من مادرزاد و عقل من مادرزاد . من امّيم . امّى را دو معنى باشد : يكى آنك نانويسنده بود و ناخواننده و اغلب از امىّ اين فهم مىكنند . اما به نزد محققان امىّ آن باشد كه آنچ ديگران بقلم و دست نويسند ، او بىقلم و دست بنويسد و آنچ ديگران از بوده و گذشته حكايت كنند ، او از غيب و آينده و نابوده و ناآمده حكايت كند .