جلال الدين الرومي

100

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

شعر بوده بيند هر آنكه جانورست * آنكه نابوده ديد ، او دگرست اى محمد تو امّى بودى و يتيم بودى . پدرى و مادرى نبود كه ترا بمكتب برند و خط و هنر آموزند . اين چندين هزار علم و دانش از كجا آموختى ؟ هر چه از به دو وجود و آغاز هستى در عالم آمد ، قدم قدم از سفر او حكايت كردى ؟ از سعادت و از شقاوت او خبر دادى ؟ از باغ بهشت ، درخت درخت ، نشان دادى ؟ و تا حلقهاى گوش حوران ، شرح كردى و از زندان دوزخ ، زاويه زاويه ، هاويه هاويه حكايت كردى ؟ تا منقرض عالم و آخر ابد كه او را آخر نيست ، درس گفتى ؟ آخر اين همه از كه آموختى ؟ و به كدام مكتب رفتى ؟ گفت چون بىكس بودم و يتيم بودم ، آن‌كس بىكسان ، معلّم من شد . مرا تعليم كرد كه ( الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ) و اگر از خلق بايستى اين علم را آموختن به صد سال و هزار سال كس نتوانستمى حاصل كردن و اگر بياموختمى ، علم آموخته ، تقليدى باشد . مقاليد آن بدست او نباشد . بربسته باشد ، بررسته نباشد . نقش علم باشد ، حقيقت علم و جان علم نباشد . همه‌كس بر ديوار نقش تواند كردن ، كه سرش باشد ، عقلش نباشد . جسمش باشد بينائيش نباشد . دستش باشد ، عطايش نباشد . سينه‌اش باشد ، اما دل منوّرش نباشد . شمشيرش بدست باشد ، اما شمشيرگذارش نباشد . در هر محرابى ، صورت قنديل كنند ، اما چون شب درآيد ، يك‌ذرّه روشنايى ندهد ، بر ديوار نقش درخت كنند ، اما چون بيفشانى ميوه‌اى فرونيايد . اما آن نقش ، ديوار را اگر چه چنين است بىفائده نيست ، از بهر آنك اگر كسى در زندانى زائيده شد ، جمعيت خلقان نديد و روى خوبان نديد در آن زندان ، بر در و ديوارهاى زندان اگر نقشها بيند و صورتهاى خوبان بيند و شاهان عروسان بيند و صورت تجمّل پادشاه بيند و تاج و تخت بيند و صورت بزم و مجلس صورت مغنّيان و رقاصان بيند ، از آنجا كه الفت جنسيت است ، بازپرسد و فهم كند كه بيرون اين زندان عالميست و شهرهاست و چنين صورتهاى زيباست و چنين درختان ميوه دارند كه اينجا نقش كرده‌اند آتشى در نهاد او افتد كه چنين چيزها در عالم هست و ما زنده در گور مانده و اين نعره بر آرد و باهل زندان گويد :