جلال الدين الرومي
79
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
به روزگار . رسول - صلّى اللّه عليه و سلم - گفت : شخصى بود " مقبل تمّار " خرما فروختى ، زنى بيامد ، خرماى نيكو ديد بردكان تمّار گفت : در دكان اندرون بهتر دارم . چون زن بدكان در آمد ، زن را بوسه داد و در چادر او درآويخت و آن زن او را دفع مىكرد و مىگفت بدكارى كردى ، به خداوند عاصى گشتى و به خواهر خود به مسلمانى خيانت كردى . مقصود ذكر قصّهء مقبل نيست . مقصود آنست كه تو دانى كه درمان گناه چه مىبايد كردن . مقبل چون توبهء نصوح كرد ، اين آيت بيامد : ( وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ ) جماعتى مىگويند اين در شأن بهلول نبّاش آمده است . جابر - رضى اللَّه عنه - روايت مىكند كه جوانى بود از انصار ، نام وى ثعلبة بن عبد الرحمن بود . خدمت رسول كردى . روزى بر در سراى يكى از انصار گذر كرد و در آن سراى نظر كرد . چشم وى بر روى زنى افتاد كه خويشتن را مىشست . بايستاد در وى به قصد مىنگريست . ناگاه به دلش آمد ، نبايد كه خداى - تعالى - وحى فرستد برسول در حق من ، از آن نظر شهوت پشيمان شد . از مدينه بيرون آمد از شرم ، بدان كوه كه ميان مكه و مدينه است چهل شبان « 1 » روز بدان كوه بود و زارى مىكرد و رسول از وى مىپرسيد و آن چهل روز بود كه وحى نمىآمد ، تا كافران گفتند ( ودعه ربّه و قلاه ) ناگاه جبرائيل آمد كه آن بنده در ميان كوه ، فرياد مىخواهد به من از آتش دوزخ . رسول - عليه السلام - عمر خطاب و سلمان فارسى رضى اللَّه عنهما بفرستاد كه ثعلبه را پيش من آريد . هر دو از مدينه بيرون آمدند . شبان دقاقه را پرسيدند . گفت : اينچنين كس كه شما مىطلبيد ، چهل روز است كه هر دو دست بر ميان سر نهاده است و مىنالد كه كاشكى جان من اندر ميان « 2 » جانها بستدى و مرا روز قيامت زنده نكردى . چون به آن كوه « 3 » رسيدند ، بعضى از شب گذشته بود . آن جوان برون آمد و مىگفت : ( يا ليتك قبضت روحى فى الارواح و تلاشت جسدى فى الاجساد ) چون عمر او را بگرفت گفت : الامان ، الامان متى الخلاص من الاوزار يا عمر مرا وقتى پيش رسول بر كه وى اندر نماز باشد يا بلال اندر قامت بود . چون ثعلبه آواز قرآن خواندن رسول
--> ( 1 ) - شبانه نسخه . ( 2 ) - جان من از ميان نسخه . ( 3 ) - چون به كوه نسخه .