جلال الدين الرومي
74
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
نه حسن ماند نه خيال نه وهم ماند و نه عقل « 1 » . شعر تنا پاى اين ره ندارى چه پوئى * دلا جاى آن بت ندانى چه جويى ازين رهروان مخالف چه چاره * چو بر لاف گاه سر چارسويى اگر عاشقى كفر و ايمان يكى دان * كه در عقل رعناست اين تنگ خويى تو جانى و انگاشتستى كه شخصى * تو آبى و پنداشتستى سبويى همه چيز را تا نجويى نيابى * جز اين دوست را تا نيابى نجويى يقين دان كه تو او نباشى و ليكن * چو تو در ميانه نباشى تو اويى آدمى اول نطفه بود آنگه علقه آنگه مضغه ، پس حق تعالى فرشتهاى را مسلط كند بر رحم مادران كه او را ملك الارحام گويند . فرمان آيد كه اى فرشته ! نقش كن آن فرشته از لوح محفوظ ، نشان صورت برداشته بود ، بيرون از رحم ، برابر رحم بايستد و نقاشى كند بفرمان خداى عز و جلّ چون نقش صورت تمام گشت ، فرمان آيد كه اى فرشته بازرو كه ما را با وى سرّيست ، بعد از آن جان اندر وى تركيب كند و هيچكس نداند كه جان چه چيز است . بعد از آن امر آيد كه بنويس رزق او را و عمل او را و بنويس كه شقيست يا سعيد . آدم را چون بيافريد جان را فرمان داد كه تا سر وى اندر آمد . سرش كه از گل بود ، گوشت و استخوان و پوست گشت ، آن باقى همه گل . چشم باز كرد تن خود را همه گل ديد ، تا همهء فضلها از خدا بيند . آوردهاند از قصّهء " عازم " كه از بنى اسرائيل بود روزى از فسادخانه خويش بيرون آمد و بسوى بيابان رفت « 2 » تا رسيد به جايى ، قومى ديد كه كشت كرده بودند و تيمار داشته تا كشتشان تمام برسيد « 3 » و بلند شده و دانها آكنده شد ، لايق درويدن و خرمن كردن شد . آتش آوردند و آن همه كشت را سوختند . با خود گفت : اى عجب ، سوختن چنين دخل دريغشان نمىآيد ؟ از آنجا درگذشت و حيران و
--> ( 1 ) - نه عقل ماند نسخه . ( 2 ) - مىرفت ( 3 ) - رسيده نسخه