جلال الدين الرومي

75

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

بتعجب مىرفت تا رسيد به جايى . مردى ديد كه با سنگى مىكوشد « 1 » تا آن سنگ را برگيرد « 2 » . نمىتوانست برگرفتن و نمىتوانست از جا جنبانيدن سنگى دگر آورده بالاى « 3 » آن نهاده مىكوشيد تا هر دو را بهم بگيرد . بجنبانيد نتوانست برگرفتن . گفت اى عجب تا يكى بود نتوانست برگرفتن « 4 » اكنون كه دو شد و گرانتر شد ، چون مىتواند از جا جنبانيدن ؟ رفت ، سنگ سوم آورد ، پهلوى آن دو نهاد . چون سه سنگ شد هر سه را برداشت و روان شد . عازم اين عجايب نيز بديد و باز در بيابان روان شد . گوسفندى ديد كه پنج كس آن را نگاه مىداشتند يكى بر پشت گوسفند سوار شده بود و يكى سرورى گوسفند را سوار شده بود و يكى پستان گوسفند را گرفته بود و مىدوشيد و يكى سروى گوسفند را گرفته بود و يكى دنبه‌اش را به دودست گرفته بود و يكى هر دو شاخش را گرفته بود و عازم را دستورى پرسيدن نى . آنجا روان شده ، مىرفت ماده‌سگى ديد . در شكم او سگ بچگان جمله به بانگ آمده . عازم گفت : چه عجبها ديدم ! چون بدر شهر رسيد پيرى را ديد : گفت : اى شيخ در اين راه كه آمدم ، عجايبها ديدم . گفت چونست چه ديدى « 5 » ؟ گفت ديدم قومى را كشت كرده بودند ، چون تمام شد ، آتش در زدند . گفت آن مثاليست كه خداى تعالى مىخواست كه به تو بنمايد . آنها قومىاند كه طاعتها كرده بودند آخر كار بفساد و معصيت مشغول شدند . خداوند تعالى عملهاى ايشان را حبطه كرد ( وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً ) گفت ديگر چه ديدى ؟ گفت : ديدم مردى سنگى را مىخواست كه برگيرد نمىتوانست ، تا تمام قصه را بگفت . پير گفت : اين مثل مرديست كه يك گناه كرد . نزديك او آن ، عظيم و بزرگ بود و مىترسيد ، نمىتوانست آن را برداشتن و از آن انديشيدن . گناهى ديگر بكرد اندكى سبكتر شد . تا آن سنگ چون دو شد ، ديد كه مىجنبانيد و چون سنگ اولين تنها بود ، نمىتوانست از جاى جنبانيدن . بعد از سوم بار گناهى و فسادى ديگر بكرد ، همه گناه‌ها برو سهل شد و سبك شد . گفت : اى شيخ ديدم كه گوسفندى بدان صفت كه گفته شد . گفت : آن گوسفند مثل دنياست آنك بر پشت او

--> ( 1 ) - مىكوشيد نسخه ( 2 ) - بردارد نسخه . ( 3 ) - آورده و پهلوى نسخه . ( 4 ) - نتوانست از جا جنبانيدن نسخه . ( 5 ) - گفت چه ديدى نسخه .