جلال الدين الرومي
4
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
گفتند چون اين يخ وجود ما كاسد شود و از تاب معصيت گداختن گيرد چارهء ما يخفروشان چه باشد تا باز متاع ما قيمت گيرد و كيسههاى اميد ما را پر شود جواب فرمود الا من تمسّك بسنّتى عند فساد امّتى « 1 » شعر هركس كه به كار خويش سرگشته شود * آن به باشد كه بر سر رشته شود سنت من اينست كه چون دوستان من ره « 2 » غلط كنند و پاى در خارستان معصيت نهند اثر زخم خار بيابند بستيزه هم در آن خارزار نروند « 3 » كه اللّجاج شوم « 4 » شعر هر كه در كارها ستيزه كند * دور هفت آسياش ريزه كند چون زخم خار بينند « 5 » بدانند كه راه غلط كرديم « 6 » و در خارزار افتاديم پس و پيش بنگرند و علامات راه بينند كه من درين راه بىفرياد بىنشان علامتها و نشانها در هوا كردهام و درين بيابان جويها فروبردهام و سنگها درهم نهاده تا مسافران آن نشانها را بجويند و درين بيابان سرگشته نشوند و اثر قدم من كه نامش سنّت است در راه بجويند چنانك اثر قدم شكار را طلبند صيادان در برف بر پى « 7 » صيد دوند همچنانك در برف ضلالت و غوايت و هدايت « 8 » و نهايت و بدايت قدمهاى مرا بجويند كه « 9 » چون بر قدم من رانند و عنان از خارستان معصيت بگردانند تا در گلستان قبول افتند و پادشاهان و شهيدان كه معاشران عشرت ابدند و پادشاهان مملكت سرمد هم عنان و همنشين و هم
--> ( 1 ) - فرمود : ( 2 ) - راه نسخه ( 3 ) - ندوانند نسخه ( 4 ) - درهاى گلستان ز پى تو گشادهايم * در خارزار چند روى اى برهنهپا صح ( 5 ) - ديدند نسخه ( 6 ) - كردند ( 7 ) - و در پى نسخه ( 8 ) - و اثر قدمهاى هدايت ( 9 ) - و بدايت مرا بجويند و بكوبند كه