جلال الدين الرومي

104

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

اكنون مؤمنان ، مار خالص نيستند و ماهى خالص نيستند بلك مارماهىاند نيم دست راستشان ماهيست و نيم دست چپ مار . ساعتى آن نيم بباد و خاك دنيا مىكشد و ساعتى اين نيم به طلب دريا مىكشد . ما مىخواهيم و ديگران مىخواهند * تا بخت كرا بود ، كرا دارد دوست آدمى هست طرفه معجونى * از عزيز عزيز و ار دونى دونى اكنون مجاهده كرد اين نيم دست راست كه عقلست كه انّ اللَّه تعالى لما خلق العقل قال له اقبل فاقبل ثمّ قال له ادبر فادبر ، خطاب كرد اين عقل را كه رو آر به من ، رو آورد به دو گفت اى عقل رو بگردان از من گفت فرمان بردارم پشت آوردن بامر رو آوردن است نبينى كه فرشتگان را فرمود كه بجاى سجود من سجود آدم كنيد . اين آرزوى ظاهر ، پشت آوردن به بندگى حق و روى آوردن به غير حق بود ، اما چون بامر بود ، رو آوردن بود به حق ، بلكه عظيم‌تر ، چرا عظيم‌تر ؟ از بهر آنك ايشان سالها حق را سجود مىكردند ، از بيگانه تمييز نمىيافتند و با ابليس هم‌كاسه و هم خرقه بودند . به اين يك رو از حق گردانيدن و بآدم رو كردن ، خلعت تمييز يافتند و از بيگانه ممتاز شدند و ابليس اگر چه به ظاهر پشت به حق نكرد و از سجود حق ننگ نداشت ، از سجود غير ننگ داشت ، الّا چون پشت بامر كرد ، در نگريست روى خود را پشت ديد . اكنون اى بندهء مؤمن كه نيم تو ، مارست و نيم تو ماهى ، ساعتى رو به ماهى مىكن كه رو به حضرت ما دارد و ساعتى براى مصلحت ، روى به مار مىكن . آن اولين چيست ( إِيَّاكَ نَعْبُدُ ) مشغوليم به عبادت تو ، بامر تو ( وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ) هم به امر تو ، پشت آورديم به بندگى تو و رو آورديم به تيمار نفس اماره كه پشت او سوى درگاه تست ، از بهر آنك تو اين دشمن را سبب ما كرده‌اى . چنانك از كافران خراج ستانند از بهر قوّت اسلام ، او را نيز همچون اين مار و ماهى كه گفتيم ، دو صفت است : يك صفت ، بند اوست و يك صفت پاى اوست . آن صفت كه پاى اوست شوق جنسيّت است و آن صفت كه بند اوست خويشى است كه او را با خاك است . زيرا اوّل گوهرى آفريد حق - تعالى - در وى نظر كرد . آن گوهر از شرم آب شد و دريا شد و