جلال الدين الرومي
105
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
بر خود بجوشيد و كف كرد و كف او خاك شد و زمين شد از آن سبب كه خاك ، از آب زائيده است ، اين خويشى و تعلّق بند اوست . بيدار باش اى قطره و بدين بند و خويشى مغرور مشو كه بسيار قطرها را اين بند مغرور كرد و از طلب دريا بازداشت . خنك آنكس كه او را بند آهنين بود يا چوبين بود كه همواره در آن كوشد كه آن را بشكند و بيندازد . اما آنكس را كه بند زرين باشد و او زر دوست و يا بند گوهرين باشد و او گوهر دوست ، اكنون آن قطره كه سوى درياى وحدت سيلوار مىرود ، آن قطره ، جان مؤمن است كه سيلوار مىرود سوى درياى وحدت كه ( إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي ) ( عليه توكّلى و هو حسبى و اللَّه اعلم ) .