عبد الله الأنصاري الهروي
78
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى
من چه دانستم كه پاداش بر روى دوستى تاش است ، من همى پنداشتم كه مهينه خلعت پاداش است ، كنون دريافتم كه همه يافتها دريافت دوستى لاش است . دو گيتى در سر دوستى شد ، و دوستى در سر دوست ، اكنون نه مىيارم گفت كه منم ، نه مىيارم گفت كه اوست . چشمى دارم همه پر از صورت دوست * با ديده مرا خوشت تا دوست در اوست از ديده و دوست فرق كردن نه نكوست * يا اوست به جاى ديده يا ديده خود اوست آن مهابت و حلاوت و محبت از آن است كه نور قرب در دل او تابان است و ديدهورى دوست ديده دل او را عيان است . الهى ! به بهشت و حورا چه نازم ؟ اگر مرا نفسى دهى ، از آن نفس بهشتى سازم . الهى ! همه عالم ترا مىخواهند ، كار آن دارد كه تا تو كه را خواهى ، بناز كسى كه تو او را خواهى ، كه اگر برگردد تو او را در راهى . الهى ! گر در عمل تقصير است ، آخر اين دل پر درد كجاست ؟ و گر در خدمت فترت است ، آخر اين مهر دل بجاست ، ور فعل ما تباه است ، فضل تو آشكار است ، ور آب و خاك برسد ، بل