عبد الله الأنصاري الهروي

71

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

اى نور ديده آشنايان ، و سور دل دوستان ، و سرور جان نزديكان ! همه تو بودى و تويى ، نه دورى تا جويند ، نه غايبى تا پرسند ، نه ترا جز به تو ياوند ، و الله لو لا الله ما اهتدينا . آبى و خاكى را چه زهره آن بود كه حديث قدم كند كه اگر نه عنايت و ارادت قديم بود ، اگر نه او به كرم و فضل خود اين مشتى خاك را به درگاه قدم خود دعوت كردى و بساط انبساط در سراى هدايت بسط كردى ؟ و الا اين سيه گليم وجود را و اين ذره خاك ناپاك را كى زهره آن بودى كه قدم بر حاشيه بساط ملوك نهادى ؟ سزاى خاك آن است كه پيوسته منشور عجز خود مىخواند و پرده بىنوايى خود مىزند كه : ما خود ز وجود خويش تنگ آمده‌ايم * و ز روى قضا بر سر سنگ آمده‌ايم . . . الهى ! هر چه مىنشان شمردم پرده بود ، و هر چه مىمايه دانستم بيهده بود . الهى ! يك بار اين پرده من از من بردار و عيب هستى من از من وادار ! و مرا در دست كوشش بمگذار ! الهى ! كرد ما گرد ما در ميار ، و زيان ما از ما وادار ! اى كردگار نيكوكار آنچه بىما ساختى بىما راست دار ! و آنچه تو بر تاوى به ما مسپار ! الهى ! را هم نماى به خود ، و باز رهان مرا از بند خود . اى رساننده ! به خود برسانم كه كس نرسيده به خود . الهى ! ياد تو عيش است و مهر تو سور است ، شناخت تو ملك است و يافت تو سرور ، صحبت تو روح