عبد الله الأنصاري الهروي
69
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى
الهى ! گاهى به خود نگرم ، گويم : « از من زارتر كيست » گاهى به تو نگرم ، گويم : « از من بزرگوارتر كيست ؟ » بنده چون به فعل خود نگرد به زبان تحقير از كوفتگى و شكستگى گويد : پر آب دو ديده و پر آتش جگرم * پر باد دو دستم و پر از خاك سرم چون به لطف الهى و فضل ربّانى نگرد ، به زبان شادى و نعمت آزادى گويد : چه كند عرش كه او غاشيه من نكشد ؟ * چون به دل غاشيه حكم و قضاى تو كشم بوى جان آيدم از لب چو حديث تو كنم * شاخ عز رويدم از دل چو بلاى تو كشم وقتى خواهد آمد كه زبان در دل برسد و دل در جان برسد و جان در سر برسد و سر در حق برسد ، دل با زبان گويد خاموش ، سر با جان گويد خاموش ، نور با سر گويد خاموش . من چه دانستم كه بر كشته دوستى قصاص است ؟ چون بنگريستم اين معاملت ترا با خاص است . الهى ! در سر گريستنى دارم دراز ، ندانم كه از حسرت گريم يا از ناز ، گريستن يتيم از حسرت است و گريستن شمع بهره ناز ، از ناز گريستن چون بود ؟ اين قصهاى است دراز . الهى ! آمدم با دو دست تهى ، بسوختم بر اميد روزبهى ، چه بود اگر از فضل خود بر اين خسته دلم مرهم نهى ؟ اى كارنده غم پشيمانى در دلهاى آشنايان ، اى افكننده سوز در دلهاى تايبان ، اى پذيرنده