عبد الله الأنصاري الهروي

68

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

الهى ! گاه گويم كه در قبضه ديوم ، از بس پوشش كه بينم باز ناگاه نورى تابد كه جمله بشريت در جنب آن ناپديد بود . الهى ! چون عين هنوز منتظر عيان است ، اين بلاى دل چيست ؟ چون اين طريق همه بلاست چندين لذّت چيست ؟ الهى ! گاه از تو مىگفتم و گاه مىنيوشيدم ، ميان جرم خود لطف تو مىانديشيدم ، كشيدم آنچه كشيدم ، همه نوش گشت چون آواى قبول شنيدم . الهى ! آنچه ناخواسته يافتنى است ، خواهنده بدان كيست ؟ و آنچه از پاداش برتر است سؤال در جنب آن چيست ؟ پس هرچه از باران منّت است بهار آن دمى است ، و هر چه از تعرض و سؤال است از رهى مستمدى است . الهى ! دانش و كوشش محنت آدمى است ، و بهره هر يكى از تو به سزا كرد ازلى است . الهى ! دردى است مرا كه بهى مباد ! اين درد مرا صواب است ، با دردمندى به درد خرسند كسى را چه حساب است ؟ الهى ! قصّه اين است كه برداشتم اين بيچاره درد زده را چه جواب است ؟