عبد الله الأنصاري الهروي

63

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

وصل نسيم قرب تو انگيختى ، باران فردا نيت برگرد بشريت ريختى ، به آتش دوستى آب و گل بسوختى تا ديده عارف به ديدار خود آموختى . ياد يعقوب ، يوسف را تخم غمان است ، ياد يوسف يعقوب را تخم ريحان است ، چون يعقوب را به ياد يوسف چندان عتاب است پس هر چه جز ياد الله همه تاوان است ، مىگويند ياد دوست چون جان است ، بهتر بنگر كه ياد دوست خود جان است . الهى ! در سر گرستنى دارم دراز ، ندانم كه از حسرت گريم يا از ناز ، گريستن از حسرت نصيب يتيم است و گريستن شمع بهره ناز ، از ناز گريستن چون بود ؟ اين قصه‌اى است دراز . الهى ! جوى تو روان و مرا تشنگى تا كى ؟ اين تشنگى است و قدحها مىبينم پياپى ! توحيد در دلهاى مؤمنان بر قدر درد دلها بود ، هر آن دلى كه سوخته‌تر و درد وى تمامتر با توحيد آشناتر و به حق نزديكتر . بىكمال سوز دردى نام دين هرگز * مبر بىجمال شوق و صلى تكيه بر ايمان مكن . الهى ! جلال عزّت تو جاى اشارت نگذاشت ، محو و اثبات تو راه اضافت برداشت ، تا كم گشت هر چه رهى در دست داشت .