عبد الله الأنصاري الهروي
50
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى
دهنده جز بى خويشتنى ؟ همه خلق را محنت از دورى است ، و مريد را از نزديكى ! همه را تشنگى از نايافت آب ، و مريد را از سيرابى ! تا جان دارم غم ترا غمخوارم * بىجان غم عشق تو به كس نسپارم الهى ! او كه ترا به صنايع شناخت ، بر سبب موقوف است ، و او كه ترا به صفات شناخت ، در خبر محبوس است ، او كه به اشارت شناخت ، صحبت را مطلوب است ، او كه ربوده اوست از خود معصوم است . الهى ! موجود عارفانى ، آرزوى دل مشتاقانى ، مذكور زبان مداحانى . چونت نخوانم كه نيوشنده آواز داعيانى ! چونت نستايم كه شاد كننده دل بندگانى ! چونت ندانم كه زين جهانى ! چونت دوست ندارم كه عيش جانى ! الهى ! تا رهى را خواندى ، رهى در ميان ملأ تنهاست . تا گفتى كه بيا ، هفت اندام رهى شنواست . از آدمى چه آيد ؟ قدر آدمى پيداست ! كيسه تهى و باد پيماست . اين كار پيش از آدم و حواست . و عطا پيش از خوف و رجاست اما آدمى به سبب ديدن مبتلاست . بناز كسى است كه از سبب ديدن رهاست و با خود به جفاست . گر آسياى احوال گردان است ، چه بود ؟ قطب مشيت بجاست : اى دوست به جملگى ترا گشتم من * حقا كه درين سخن نه رزقست و نه فن