عبد الله الأنصاري الهروي

49

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

تا كى تو زنى راه برين پرده و تا كى * بيزار نخواهى شدن از عالم و آدم ؟ اى نزديكتر به ما از ما ! و مهربانتر به ما از ما ! نوازنده ما بىما ، به كرم خويش نه به سزاى ما ! نه كار به ما ، نه بار به طاقت ما ، نه معاملت در خور ما ، نه منت به توان ما ، هر چه كرديم تاوان بر ما ، هر چه تو كردى باقى بر ما ، هر چه كردى بجاى ما به خود كردى نه براى ما . چندان نازست ز عشق تو در سر من * تا در غلطم كه عاشقى تو بر من يا خيمه زند وصال تو بر در من * يا در سر كار تو شود اين سر من الهى ! اگر در كمين سر تو به ما عنايت نيست ، سر انجام قصه ما جز حسرت نيست . اى حجت را يار ، و انس را يادگار ، خود حاضرى ما را جستن چه به كار ؟ الهى ! هر كس را اميدى و اميد رهى ديدار ، رهى را بىديدار نه به مزد حاجت است نه با بهشت كار . من پاى برون نهادم اكنون ز ميان * جان داند با تو و تو دانى با جان در كوى تو گر كشته شوم باكى نيست * كو دامن عشقى كه برو چاكى نيست ؟ يك عاشق آزاده نبينى به جهان * كز باد بلا بر سر او خاكى نيست اى مهربان ، فرياد رس ! عزيز آن كس كش با تو يك نفس . اى يافته و يافتنى ! از مريد چه نشان