عبد الله الأنصاري الهروي
48
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى
بوى گل در كنار است . آرى نسب نسب تقوى است ، و خويشى خويشى دين . الهى ! گر كسى ترا به جستن يافت ، من به گريختن يافتم . گر كسى ترا به ذكر كردن يافت ، من ترا به فراموش كردن يافتم . گر كسى ترا به طلب يافت ، من خود طلب از تو يافتم . الهى ! وسيلت به تو هم تويى ، اول تو بودى و آخر تويى ، همه تويى و بس ، باقى هوس . الهى ! آن روز كجا بازيابم كه تو مرا بودى و من نبودم ؟ تا باز به آن روز نرسم ميان آتش و دودم . اگر به دو گيتى آن روز يابم من بر سودم . ور بود تو خود را دريابم ، به نبود تو خود خشنودم . خدايا ! نه شناخت ترا توان ، نه ثناى ترا زبان ، نه درياى جلال و كبرياى ترا كران ، پس ترا مدح و ثنا چون توان ! اى مهيمن اكرم ! اى مفضل ارحم ! اى محتجب به جلال و متجلى به كرم ! قسام پيش از لوح و قلم ، نماينده سور مدى پس از هزاران ماتم ! بادا كه باز رهم روزى از زحمت حوا و آدم ، آزاد شدم از بند وجود و عدم ، از دل بيرون كنم اين حسرت و ندم ، با دوست برآسايم يك دم ، در مجلس انس قدح شادى بر دست نهاده دمادم . تا كى سخن اندر صفت و خلقت آدم ؟ * تا كى جدل اندر حدث و قدمت عالم ؟