عبد الله الأنصاري الهروي

47

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

گفتم صنما مگر كه جانان منى * اكنون كه همى نگه كنم جان منى الهى ! جمال من در بندگى است ، يا نه زبان من به ياد تو كيست ؟ دولتم آنست كه مذكور توام ، ور نه در ذكر من مرا قيمت چيست ؟ الهى ! همه از حيرت به فريادند ، و من به حيرت شادم . به يك لبيك در همه ناكامى بر خود بگشادم . دريغا روزگارى كه نمىدانستم كه لطف ترا در يازم ! الهى ! در آتش حيرتم آويختم چون پروانه در چراغ ، نه جان رنج تپش ديده ، نه دل الم داغ . الهى ! در سر آب دارم در دل آتش ، در باطن ناز دارم در ظاهر خواهش . در دريايى نشستم كه آن را كرانه نيست ، به جان من دردى است آن را درمان نيست ، ديده من بر چيزى آمد كه وصف آن را زبان نيست . خصمان گويند كه اين سخن زيبا نيست * خورشيد نه مجرم ار كسى بينا نيست الهى ! چون از يافت تو سخن گويند از علم خويش بگريزم ، بر زهره خويش بترسم ، در غفلت آويزم ، نه در شك باشم اما خويشتن در غلطى افكنم ، تا دمى برزنم . الهى ! آن را كه نخواستى چون آيد ؟ و او را كه نخواندى كى آيد ؟ ناخوانده را جواب چيست ؟ و ناكشته را از آب چيست ؟ تلخ را چه سود گرش آب خوش در جوار است ، و خار را چه حاصل از آن كش