عبد الله الأنصاري الهروي
22
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى
آدم زاده است و نه آدمى است . زاهد مزدور به بهشت مىنازد و عارف به دوست ، از صوفى چه گويم كه صوفى خود اوست . الهى ! آنچه بر سر ما آمد ، بر سر كس نيايد ، ديدهاى كه به نظاره تو آيد هرگز باز پس نيايد . اصل وصال دل است ، و باقى زحمت آب و گل است . دل رفته و دوست يافته ، پادشاهى است ، بىدل و دوست زيستن گمراهى است . الهى ! نظر خود بر ما مدام كن ، و ما را برداشته خود نام كن ، و به وقت رفتن بر جان ما سلام كن . الهى ! اگر از نعمتت گويم ، حرز گردن است ، و اگر نگويم ، طوق آن در گردن است . الهى ! مىدانى كه ناتوانم ، پس از بلاها برهانم . الهى ! نيستى همه را مصيبت است ، و مرا غنيمت است . الهى ! قصه بدين درازى ، من دريافتم به بازى بازى . الهى ! تا دى بشناختم ، از غم فردا بگداختم . الهى بر آن روز مىخندم كه يافته مىجستم ، دست و دل از دانش بشستم ، به نابينايى مىنگريستم ، به مردگى مىزيستم . الهى ! ناديده و ناجسته حاصل ، اى جان و دل را زندگانى و منزل ، از پيش خطر و از پس نيست