عبد الله الأنصاري الهروي

23

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

راهى ، بپذير كه جز دوستى توام نيست پناهى . الهى ! مىلرزم ، از بيم آنكه به جوى نيرزم . الهى ! اكنون چون بر من است تاوان ، آفتاب صدق و صفت بر من تابان ، كه به شر از شرك رستن نتوان ، و به نجاست نجاست شستن نتوان . الهى ! نه ظالمى ، كه گويم زنهار ، و نه مرا بر تو حقى ، كه گويم بيار ، همچنين مىدار ، اى كريم و اى ستّار ! الهى ! تو غيب بودى و من عيب بودم ، تو از غيب جدا شدى و من از عيب جدا شدم . الهى ! مىپنداشتم كه ترا شناختم ، اكنون آن پنداشت و شناخت را در آب انداختم . الهى ! در ملكوت تو كمتر از مويم ، اين بيهوده تا كى گويم ؟ الهى ! نه نيستم نه هستم ، نه بريدم نه پيوستم ، نه به خود ميان بستم ، لطيفه‌اى بود ، از آن مستم ، اكنون زير سنگ است دستم . از صولت عيان بود آنچه حلّاج را بر سر زبان بود . الهى ! همه شاديها بىياد تو غرور است ، و همه غمها با ياد تو سرور است . الهى ! بنياد توحيد ما خراب مكن ، و باغ اميدها ما بىآب مكن .