الشيخ محمود الشبستري
99
گلشن راز ( فارسى )
سيه شد روى جانم از خجالت * ز فوت عمر و ايام بطالت چو ديد آن ماه كز روى چو خورشيد * بريدم من ز جان خويش اميد يكى پيمانه پر كرد و به من داد * كه از آب وى آتش در من افتاد كنون گفت از مى بىرنگ و بىبوى * نقوش تخته هستى فرو شوى چو آشاميدم آن پيمانه را پاك * در افتادم ز مستى بر سر خاك كنون نه نيستم در خود نه هستم * نه هشيارم نه مخمورم نه مستم گهى چون چشم او دارم سرى خوش * گهى چون زلف او باشم مشوش گهى از خود فرو در گلخنم من * گهى از روى او در گلشنم من