الشيخ محمود الشبستري

80

گلشن راز ( فارسى )

چو او بر كاروان عقل ره زد * به دست خويشتن بر وى گره زد نيابد زلف او يك لحظه آرام * گهى بام آورد گاهى كند شام ز روى و زلف خود صد روز و شب كرد * بسى بازيچه‌هاى بو العجب كرد گل آدم در آن دم شد مخمّر * كه دادش بوى آن زلف معطّر دل ما دارد از زلفش نشانى * كه خود ساكن نمىگردد زمانى ازو هر لحظه كار از سر گرفتم * ز جان خويشتن دل برگرفتم از آن گردد دل از زلفش مشوّش * كه از رويش دل دارد بر آتش اشارت به رخ و خط رخ اينجا مظهر حسن خدايىست * مراد از خط جناب كبريايىست رخش خطى كشيد اندر نكويى * كه از ما نيست بيرون خوبرويى خط آمد سبزه زار عالم جان * از آن كردند نامش آب حيوان ز تاريكى زلفش روز و شب كن * ز خطش چشمه حيوان طلب كن