الشيخ محمود الشبستري
55
گلشن راز ( فارسى )
غذاى جانور گردد ز تبديل * خورد انسان و يابد بار تحليل شود يك نقطه و گردد در اطوار * وزو انسان شود پيدا دگر بار چو نور نفس گويا بر تن آمد * يكى جسم لطيف و روشن آمد شود طفل و جوان و كهل و هم پير * بداند علم و رأى و فهم و تدبير رسد آنگه اجل از حضرت پاك * رود پاكى به پاكى خاك با خاك همه اجزاى عالم چو نباتند * كه يك قطره ز درياى حياتند زمان چون بگذرد بر وى شود باز * همه انجام ايشان همچو آغاز رود هر يك از ايشان سوى مركز * كه نگذارد طبيعت خوى مركز چو درياييست وحدت ليك پرخون * كزو خيزد هزاران موج مجنون نگر تا قطرهاى باران ز دريا * چگونه يافت چندين شكل و اسما بخار و ابر و باران و نم و گل * نبات و جانور انسان كامل همه يك قطره بود آخر در اول * كزو شد اين همه اشيا ممثّل