الشيخ محمود الشبستري

54

گلشن راز ( فارسى )

چو صورت بىهيولى در قدم نيست * هيولى نيز بىاو جز عدم نيست شده اجسام عالم زين دو معدوم * كه جز معدوم از ايشان نيست معلوم ببين ماهيتت را بىكم و بيش * نه معدوم نه موجود است در خويش نظر كن در حقيقت سوى امكان * كه بىاو هستى آمد عين نقصان وجود اندر كمال خويش ساريست * تعين‌ها امور اعتبارىست امور اعتبارى نيست موجود * عدد بسيار و يك چيزست معدود جهان را نيست هستى جز مجازى * سراسر كار او لهو است و بازى تمثيل بخارى مرتفع گردد ز دريا * به امر حق فرو بارد به صحرا عاع آفتاب از چرخ چارم * بر او افتد شود تركيب با هم كند گرمى دگر ره عزم بالا * درآويزد به دو آن آب دريا چو با ايشان شود خاك و هوا ضمّ * برون آيد نبات سبز و خرّم