الشيخ محمود الشبستري
27
گلشن راز ( فارسى )
چو محبوسان به يك منزل نشسته * به دست عجز پاى خويش بسته نشستى چون زنان در كوى ادبار * نمىدارى ز جهل خويشتن عار دليران جهان آغشته در خون * تو سر پوشيده ننهى پاى بيرون چه كردى فهم ازين « دين العجايز ؟ » * كه بر خود جهل مىدارى تو جايز ؟ زنان چون ناقصان عقل و دينند * چرا مردان ره ايشان گزينند ؟ اگر مردى به روى آى و سفر كن * هر آنچ آيد به پيشت زان گذر كن مياسا روز شب اندر مراحل * مشو موقوف همراه و رواحل خليلآسا برو حق را طلب كن * شبى را روز و روزى را به شب كن ستاره با مه و خورشيد اكبر * بود حس و خيال و عقل انور بگردان زين همه اى راهرو روى * هميشه « لا احب الافلين » گوى و يا چون موسى عمران درين راه * برو تا بشنوى « انى انا الله » ترا تا پيش ، كوه هست فانيست * جواب لفظ « ارنى » « لن ترا نيست »