عبيد الله بن عبد الله ابن خرداذبه ( مترجم : سعيد خاكرند )
153
المسالك و الممالك ( فارسى )
جوان قوى هيكل را همراهم كرد و پنج هزار دينار داد و ديهام را به مقدار ده هزار درهم پرداخت كرد . همچنين دستور داد تا به هر يك از آن پنجاه تن با هزار درهم و آذوقه يك سال را پرداخت نمايند و امر كرد كه براى مردان لبادههائى آماده كنند و پوستينهائى بر تنشان بپوشانند ، و براى آنان لباسهائى از پوست خز و زينهاى چوبين فراهم ساختند و دويست قاطر براى حمل آذوقه و آب همراهان گسيل داشتند . از سرمنرأى با نامهاى از واثق بالله خطاب به اسحاق بن اسماعيل والى ارمنستان كه مركزش تفليس است ، حركت كرديم ، در اين نامه وى را به مساعدت ما فراخوانده بود . اسحاق به صاحب السرير سفارش كرد و صاحب السرير به پادشاه لان نامه نوشت تا ما را يارى كند ؛ و شاه لان به فيلان شاه سفارش نوشت ، و فيلان شاه به طرخان شاه خزر نوشت و ما يك روز و يك شب نزد شاه خزر مانديم ، تا آنكه پنج تن راهنما را همراهمان ساخت . با آنان بيست و شش روز راه سپرديم تا به سرزمين سياه و بدبويى درآمديم ، از پيش با خود سركه داشتيم كه آن را بو مىكرديم تا از بوى بدى كه در آن سرزمين بود ، آزرده نشويم . در آنجا ده روز راه پيموديم تا به شهرهاى ويرانى رسيديم و سپس بيست روز راه پيموديم . از اوضاع آن شهرها پرسوجو كرديم ، به ما خبر دادند كه شهرها محل آمد و رفت يأجوج و مأجوج بوده و توسط آنان ويران گشته است . سپس به دژهائى در نزديكى كوه كه در بخشهائى از آن سد قرار دارد رسيديم . اهل دژها به عربى و فارسى سخن مىگفتند ، و مسلمان بوده ، قرآن مىخواندند و داراى مكتبخانه و مسجد بودند . از مبدأ ما پرسيدند ، به آنان خبر داديم كه سفيران امير مؤمنان هستيم ، با شگفتگى به ما نظر كرده ، پرسيدند : امير مؤمنان ! گفتيم : آرى ! گفتند : پير است يا جوان . گفتيم : جوان است ! بر شگفتى ايشان افزوده شد و پرسيدند : كجاست ! پاسخ داديم كه در عراق و در شهرى كه به آن سرمنرأى گويند ! گفتند : ما هرگز اين را نشنيدهايم . ميان هر يك از آن دژها يك يا دو فرسخ و اندى كمتر يا بيشتر فاصله بود . سپس به شهرى رسيديم كه به آن ايكه