حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )
90
مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )
4 . اگر مىدانستم كه سجده بر آدم مرا رهايى دهد هر آينه سجده مىكردم . ولى من فهميدم كه پشت اين دايره دايرههاى ديگرى است . پس با خود گفتم : اگر از اين دايره نجات يابم ، چگونه از دايرهء دوم و سوم و چهارم رهايى يابم ؟ « 1 » 8 طاسين توحيد 1 . و الف پنجم حق است . « 2 » 2 . و حق يگانهء تنهاى تنهاست . « 3 » 3 . واحد و توحيد در او و از اوست . 4 . و « از اوست » جدايى جدايى ( فراق فراق ) « 4 » ( شكل شماره 4 ) 5 . علم توحيد مفرد مجرد است . 6 . و توحيد صفت موحّد است و نه صفت موحّد . 7 . و اگر گويم : « انا » ( من ) ، گويد : « انا » ( من ) و اين براى توست و نه براى او . 8 . و اگر گويم : بازگشت توحيد به موحّد است توحيد را مخلوق گرفتم .
--> ( 1 ) . بعد ابليس ادامه مىدهد : اگر مىدانستم كه سجدهام رستگارم مىكند ، سجده مىكردم . ولى مىدانستم كه « او » مىخواهد مرا طرد كند ، من جز تلبيس نيستم و او مطلق است . روزبهان بقلى در تفسير اين جمله مىگويد : بدان اى عارف كه ابليس در اينجا در مرحلهء شناخت و صفات الهى است كه خداوند به او مىفهماند كه مطرود است . پس نااميد مىشود . خود را به دست تقدير امر مىسپارد و در درياى جبر غرق مىكند ، چون مىبيند كه « كفرش » مضاعف مىشود ، اطاعت نمىكند و سجده نمىكند و مدعى مىشود سرّ « قدر » از پيش تعيين شده را كه سرّ ذات حق است ، مىداند . ( همان ) . چنانچه در حديث آمده است : « القدر سرّ من اسرار اللّه ، لا يطلع و عليه ملك مقرب و لا نبى مرسل » . پس « مشيت » راز خداوند و عين « اختيار » اوست و در شأن و مقام كسى نيست كه از « امر » صحبت كند و هركس كه به اين بهانه كه از مشيت آگاه است از اين امر صحبت كند ، همزمان « عبوديت » و « ربونيت » را نفى كرده است ( همان ) . ( 2 ) . يعنى الف كبريا . چون خدا بزرگ ، زنده و جاويدان است . ( 3 ) . يعنى نور توحيد و نور وحدانيت در ذات الهى از ذات الهى و براى ذات الهى است . ( 4 ) . جدايى بينونت يعنى خدا اجازه نمىدهد كه توحيد از او جدا شود . سمبل وحدانيت « الف و دال » است . الف معرف ذات واحد اوست و صفت آن دال است . او واحد است ، جدا در وحدت از معرفت توحيد . اين الف اوليه روى خداوند باقى مىماند ، مانند الفهاى زبان « مخلوق » روى اين الف اوليه . ( طواسين ، ص 156 ) .