حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )

128

مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )

غيب غيب ، يا ميزان خبر . پيش از اين عصر خاطب ياد كرديم كه در اين جاى زبان دهر ملك است ، يا زبان دهر غيب ، يا زبان دهر ملكوت ، يا زبان انفاس سرّ از روح ، يا زبان ميزان زمان باقى در جنّت . از ولىّ قريب با ميزان شريف سال هفتم از مبعث مصطفى ( ص ) ياد كرد . يا صديق ، يا فروق ، يا ذى النورين ، يا مرتضى ، يا جبرئيل ، يا اسرافيل ، يا آدم ، يا ادريس ، يا عيسى ، يا خضر ، يا الياس ، گفت : حق راست انوار عرش و ارواح كرسى و اجساد آدم و صنايع ملك بعضى از اثر بعضى تا روز نشر . هركه نور توحيد در صنعت خريد قديم او را كشف كردند ، اسم به اسم بيافت ، به بقاء ديموميّت ، بعد از فنا حيات حدثى رسيد . خداوند فرمود : « رَفِيعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ » . « 1 » [ روايت ] 21 روايت كند : از هلال يمانى ، از طاير ميمون ، از جندرهء « 2 » ملك ، از نشر نشور « 3 » ، از صورت جود ، از نور ثابت ، از وجود ، از زبان غيب لطيف ، از حق كه : مراد من از جميع بندگان من ، تسبيح من به فكرت و ذكر و طاعت من ، به صنعت و شكر من و محبّت من به جميع انوار است . به هلال يمانى ماه نو خواهد كه هر ماهى به آخر ظاهر شود ؛ يا كعبه ، يا حكمت يمانى ، يا اويس قرنى « 4 » ، يا آن نور كه در ميان چشم جبرئيل است ، همچنين در حديث

--> ( 1 ) . مؤمن ، آيه 15 ؛ او را داراى مراتب بلند و صاحب عرش عظيم است . ( 2 ) . جندره : روشن كردن نوشتهء محو شده را ، تازه كردن نگار جامه را بعد از آن‌كه محو شده . ( 3 ) . نشور : زنده شدن ، زنده كردن ، ظاهر شدن گياه از زمين ، برگ آوردن درخت ، پيدا شدن برگ درخت ، رسيدن بهار به زمين و رويانيدن آن را ، قيامت ، رستاخيز ، روز نشور ، روز رستاخيز ، روز قيامت . ( 4 ) . اويس قرنى : ابن عامر بن خبر بن مالك از طايفه بنى مراد يكى از پارسايان و از تابعيان است . اصل او از يمن است . او زندگانى حضرت رسول را ادراك نكرد و به درك صحبت آن حضرت موفق نگرديد و بر عمر بن خطاب وارد شد و در جنگ صفين با حضرت على بن ابى طالب بود و بيشتر برآنند كه وى در همين واقعه كشته شد ( سال 37 ه ق ) ابن بطوطه گويد قبر او را در دمشق زيارت كرده است . و گويد : در كتاب « المعلم فى شرح صحيح مسلم » خوانده‌ام كه اويس با جماعتى از صحابه از مدينه به شام مىرفت و در راه در بيابانى كه در آنجا نه آب و نه آبادى بود ، وفات يافت . همراهان در كار او ماندند ، ناگاه حنوط و كفن و آب حاضر ديدند و در شگفتى شدند . پس او را شسته و كفن پوشيده و بر او نماز كرده به خاك سپردند و سوار شدند . يكى از آنان گفت بازگرديم و نشانه‌اى بر قبر او گذاريم ، چون بازگشتند از قبر اثرى نيافتند .