حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )

12

مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )

در كنار خانهء من منزل كرده است و حلاج نام دارد ، دوستان و آشنايان او پنهان در روز و شب به ديدارش مىآيند و حرفهايى مىزنند . رئيس پست شهر دستور داد تا آن محله را محاصره كردند و مردى را با سر و ريش‌سفيد دستگير كردند . آن مرد انكار كرد كه او حلاج است ولى شخصى در آن ميان گفت : من او را به خوبى مىشناسم . اگر او حلاج باشد اثرى از ضربه بر سرش به جاى مانده است ، آن اثر را جستجو كرد و يافت . در همين لحظه دبّاس نيز وارد شوش شد و خبر دستگيرى حلاج را شنيد . بىدرنگ خود را به آنجا رسانيد و او را تأييد كرد . آنگاه حلاج را در اختيار حامد بن عباس كه مستوفى ماليه و عامل خراج واسط بود سپردند . حامد بازپرسى مختصرى از حلاج كرد و گزارش داد كه حلاج به او گفته است كه مهدى بوده است . در طى راه ، در واسط ، بار دوّم از او بازجويى كرد كه حلاج به وى گفته بود ، من فقط آدم پارسايى هستم . حلاج را در 25 ربيع الاوّل سال 301 ه سوار بر شتر به همراه خادم و برادر زنش به بغداد آوردند و به زندان افكندند . على بن عيسى وزير ، پس از بازپرسى از حلاج دستور داد تا ريش او را بتراشند و با پهناى شمشير او را بزنند . آنگاه او و خادمش را نخست بر كناره شرقى رود ، سپس در جلوى ادارهء شهربانى ، در روز چهارشنبه و پنج‌شنبه و بعد بر ساحل باخترى رود در روز جمعه و شنبه بر چوب شكنجه ميخكوب كنند تا مردم به تماشاى آنان بيايند . بعد او را به زندان بازگردانيدند تا اطلاعات وسيع از او بگيرند . او در بين سالهاى 301 تا 309 ه كه در زندان بود واپسين آثار خود را نوشت كه يكى از آنها طاسين الازل است ، و ابن عطا آن را در سال 309 ه بدست آورد و نزد خود نگهداشت . در سال 306 ه حامد و ابن عيسى با يكديگر بر سر مسايل خراج و ماليات حكومتى اختلاف‌نظر پيدا كردند . ابن عيسى سختگيرىهاى خراج و ماليات را برداشت . حامد با اين روش مخالفت كرد . ازاين‌رو با او به رقابت برخاست و خليفه را واداشت تا گندم را احتكار كرده و بفروشد . ابن عيسى چون فهميد كه با اين كار گرسنگى عمومى پيش خواهد آمد ، مخالفت كرد و اين موجب بلوا و آشوب گرديد . در اين هنگام نصر قشورى سردار حاجبان دربار ، حنبليان را آزاد گذارد تا هرچه مىخواهند بكنند . مردم تهيدست بغداد به انبارهاى بازرگانان حمله بردند ، حامد كه وضع را چنين ديد به واسط رفت با