حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )

13

مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )

آمدن سپهسالار مؤنس از مصر به بغداد بازگشت و او را بر ضد صعلوك شوراند و به او گوشزد كرد كه بايد با بلعمى كه سنّى شافعى و با عقايد حلاج همساز بود ، قطع رابطه كند . حامد براى ناتوان كردن ابن عيسى و نصر قشورى - كه هر دو طرفدار حلاج بودند - بر آن شد تا قضيه حلاج را از نو طرح كند ازاين‌رو محاكمهء حلاج دوباره شروع شد و نصر قشورى كه سردار حاجبان بود ، طبق فرمان مكلف بود تا دوست خود حلاج را تحت مراقبت گيرد ، و ابن عيسى ، نايب وزير مجبور شد كه محاكمهء دوست خود حلاج را آغاز كند . در اين هنگام حنبليان بر ضد حامد شورش كردند . در كوچه‌هاى بغداد لعنتش كردند و خواستار آزادى حلاج از زندان شدند . رهبرى اين شورش را ابن عطا بر عهده داشت . ابن عيسى نايب وزير هرچه كرد از شورش آنان جلوگيرى كند ، نتوانست . حامد براى سركوب شورش ، وارد ميدان شد و چون مسئول برقرارى امنيت و آرامش بود . ابن عطا رهبر شورشيان را بازداشت كرد و او را آنقدر زدند كه بر اثر ضربه‌ها جان سپرد . حامد صحنه را چنان ساخت كه حكم قتل حلاج از محكمه صادر گرديده است . او با قاضى ابو عمر حمادى تبانى كرد و اين سخن حلاج را دستاويز قرار داد كه مىگفت : « به جاى اداى حج نذر و زيارت كعبهء دل كافى است . » و آن را بىنيازى از حج تلقى كرده و گفت حلاج مانند قرامطه در پى ويران كردن كعبه است ، لذا بايد حلاج به اين جرم كشته شود . در اين اثنا نامه‌اى از حلاج به دست آوردند كه به دوست خود شاكر بن احمد نوشته بود : « كعبه را ويران كن . » منظور حلاج كعبهء اصنام بدن بود كه مىگفت آن را ويران كن و شهيد شو . علماى اهل ظاهر گفتند مقصود حلاج ويران كردن بيت اللّه الحرام است . ابو عمر به اتفاق عبد اللّه بن مكرم توانست برخى از فقهاى ديگر را با خود همراه كنند و رأى به كشتن حلاج دهند . نصر قشورى و مادر خليفه هرچه كردند كه از كشتن او جلوگيرى كنند ، نتوانستند . حامد نزد خليفه كه بيمار بود ، چنين نمود كه اگر حلاج زنده بماند ، ممكن است شورش بزرگى روى دهد ، خليفه بيمناك شد . روز بعد خليفه مقتدر فرمان قتل حلاج را صادر كرد . روز 24 ذى الحجه حلاج را كه كلاهى بر سر داشت آوردند . مردم زيادى جمع شده بودند . ابتدا تازيانه‌اش زدند ، سپس دست و پايش را بريدند ، آنگاه به دارش آويختند . فردا سرش را بريدند و تنش را آتش زدند و خاكسترش را از بالاى مناره‌اى در دجله ريختند .