محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
993
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بيت به دو گفتم اى يار فرخندهخوى * چه درماندگى پيشت آمد بگوى فرخميده - [ به وزن بركشيده ] يعنى پنبهء حلاجى كرده و فلخميده نيز گويند . فريفته - يعنى عشوه خورده و مغرور شده و بمعنى عشوه كرده و مغرور ساخته نيز آمده « 1 » و فرفته نيز گويند . [ 1 ] مثال اول [ 2 ] بمعنى اول [ 3 ] سراج الدين راجى گويد : بيت مشو فريفتهء زال « 2 » گوزپشت سپهر * كه صد چو رستم « 3 » زالش اسير دستانست مثال معنى دوم خواجه آصفى فرمايد : [ بيت ] چشم تو دلفريفته و عشوهگر هنوز * ابروى دلفريب تو مد نظر هنوز * فزايسته - [ به زاى معجمه و سين مهمله . به وزن نشايسته ] « 4 » بمعنى زيادت باشد . فردره - [ به وزن غرغره ] همان فردر - - كه گذشت - - يعنى چوب پس در و در مؤيد فزدر « 5 » « 5 » نيز به اين معنى است كه - راى اول زاى معجمه - باشد [ 4 ] مثالش سوزنى گويد : بيت چندان بچه فكند زن تو ز نيكبخت * گر بشمرى بيايد بيش از سپاه زنگ بىمنت تو سرخجنانى « 6 » و نيكبخت * در كونش كرده فردهء آبنوس رنگ فرفينه - [ به راى مهمله و فاء به وزن پشمينه ] خرفه باشد . فرفه - [ بعد از راى مهمله فاء به وزن صرفه ] همان فرفه باشد « 7 » و فرفخ معرب آنست « 8 » [ 5 ] . فساينده - [ به وزن برآينده ] بمعنى افسون خواننده « 9 » و رام كننده « 10 » باشد . مثالش شيخ نظامى گويد : بيت « 11 » بچارهگرى زيرك و هوشمند * فسون فساينده را گردبند فژه [ به كسى فا و زاى فارسى ] بمعنى پليد و پلشت [ 6 ] شمس فخرى گويد : بيت بعد از اين در مملكت انصاف شاه * ظلم را يك موى نگذارد فره بازدارد پاكى اخلاق او * اهل بدعت را ز اخلاق فژه
--> ( 1 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) - « س » : زان . ( 3 ) - « س » : رستم و . ( 4 ) - « ب » : فزاسته به وزن نشاسته . ( 5 ) - « س » « الف » : فردره . ( متن از « ب » و « ن » است ) . ( 6 ) - « ب » « ن » : جنابى ( متن نيز روشن نيست ) . ( 7 ) - از آغاز لغت تا اينجا را « س » « الف » « ن » ندارند از « ب » است و در « غ » آمده است : فرفه - بفتح هر دو فاء و سكون راء - همان خرفه باشد و فرفخ معرب اوست . ( 8 ) - « س » : كه به عربى فرفخ گويند . ( 9 ) - « س » : داننده . ( 10 ) - « س » : كنند . ( 11 ) - « س » ندارد . ( 1 ) برهان ندارد . ( 2 ) يعنى مثال فريفته . ( 3 ) يعنى عشوه خورده . ( 4 ) فدوند . فراوند فژاوند نيز به اين معنى است . ( 5 ) بقلة الحمقاء . ( 6 ) در برهان بفتح اول و ثانى و خفاى هاء شخصى را گويند كه خود را بپليديها آغشته كند . و معنى دندانهء كليد نيز دارد .