محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
994
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
فسيله - [ بسين مهمله ، به وزن وسيله ] گلهء اسب را گويند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 1 » برده ز انعام شيخ ابو اسحاق * هم فسيله هزار و هم سيله - - و معنى سيله گذشت - - . و ملا محمد كشميرى گويد كه شاخ درخت را نيز فسيله گويند « 2 » و بعضى برآنند كه نهاليست كه در بيخ درخت از زمين « 3 » مىرويد و آن را برآرند و جاى ديگر بنشانند و به اين معنى عربيست * [ 1 ] . فرشته « 4 » - ملك باشد . عبد الله بن محمد گويد : [ بيت ] فرشتهايست بر اين بام لاجورداندود * كه پيش آرزوى عاشقان كشد ديوار و فريشته - باضافه ياء - نيز گويد چنان كه سوزنى گويد : [ بيت ] اندر ميان آدميان چون فرشته ايست * وز زمرهء فريشتگان همچو آدم است فغواره - [ بضم فاء و سكون غين معجمه و فتح راى مهمله ] كسى را گويند كه از خجالت و دلتنگى و اندوه حرف نزند [ 2 ] چه فغ ، بت است و وار و واره ، مانند ، يعنى مانند بت خاموش « 5 » است . مثالش شاعر فرمايد : بيت اى كرده جهانى بجفا غمخواره « 2 » تا روى تو ديدهام شدم فغواره * فكانه - [ به وزن زمانه ] [ 3 ] بچه باشد كه در شكم بميرد پيش از آنكه بزايد . مثالش شمس فخرى گويد : بيت عجب گر دشمن ملكت در ارحام * نگردد نيست مانند فكانه فله - [ بضم فاء و فتح لام ] شير نخستين كه در وقت وضع حمل از حيوانى بدوشند و آن را آغوز نيز گويند و در تحفه بمعنى پنير تازه و تنك نيز آمده [ 4 ] و مؤيد اين معنى استاد منوچهرى گويد : شعر نو آيين « 6 » مطربان داريم و بربطهاى گوينده * مساعد ساقيان داريم و ساعدهاى چون فله
--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) - « س » : زمينى و . ( 4 ) - اين لغت و شرح آن از « ب » است . ( 5 ) - « س » . خاموشى . ( 6 ) - « س » : نوائى ( بالاى سطر : نو آئين ) . ( 1 ) در برهان معنى گلهء اسب و استر و خر و آهو و گاو دارد و عربان نهال درخت خرما را گويند . ( 2 ) در برهان از غايت تكبر و نهايت غرور و تحير نيز افزوده است . ( 3 ) برهان فگانه نيز آورده است و گويد فگامه نيز درست است . ( 4 ) در برهان است كه ماستى را نيز گويند كه فى الحال بسته شود و گورماست را نيز فله گويند .