محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1611

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

دامن‌گير - معروف [ 1 ] و ديگر كنايه از آنچه مانع حركت و باعث سكون باشد . مطلقا مثال : شعر عجب خاكيست خاك « 1 » اصفهان اى طوسى بيدل * ملال‌انگيز و پرتشويش و دامنگير و بيحاصل و در فرهنگ كنايه از مصاحب و مدعى نيز باشد . دست‌انداز - كنايه از تحكم و تعدى باشد [ 2 ] چنان كه « 2 » حكيم انورى گويد : بيت پايهء قدر تو جائيست كه از حضرت آن * چرخ را عقل برون كرد به صد دست‌انداز و در فرهنگ بمعنى رقاص و گره بر « 3 » و تيرانداز و شناور و غارت‌كننده و گسترانندهء صدر و مسند نيز آمده . دست‌آويز - كنايه از چيزى كه وسيلهء مدعاى خود سازند و نزد كسى برند چنان كه « 2 » حافظ شيراز گويد : [ بيت ] شكسته‌وار بدرگاهت آمدم رحمى * كه جز ولاى توام نيست هيچ دست‌آويز و بمعنى امر بآويختن دست و زدن دست در چيزى نيز آمده چنان كه « 2 » حكيم سنائى فرمايد : [ بيت ] در طريق رسول دست‌آويز * بر بساط خداى پاى افشار و بمعنى فاعل از اين معنى نيز آمده [ 3 ] . دست‌آموز - كنايه از مرغى كه بپرانند و باز آيد . مثالش شيخ « 4 » سعدى : [ بيت ] اگر بدست اشارت كنى بجانب من * پرد بسوى تو روحم چو مرغ دست‌آموز دست داد - به دو معنى : اول كنايه از بيعت و عهد كرد باشد ؛ دوم بمعنى حاصل و ميسر شد باشد [ 4 ] . مثال اين دو معنى شاعر گويد :

--> ( 1 ) - « س » : حاك . ( 2 ) - اصل : چنانچه . ( 3 ) - « س » : گردبرده . ( متن از « غ » است ) . ( 4 ) - « س » : مثالش سح . ( 1 ) يعنى آنكه دامن بگيرد و بدامن درآويزد و پناه برد و ملتجى شود . ( 2 ) و حوالهء بىحساب . ( برهان ) . ( 3 ) برهان ندارد . ( 4 ) و آرام گرديدن و مضبوط گشتن نيز در برهان آمده است .