محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1612
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
[ بيت ] دستم بدست آن بت بدمست داده است * خوش دولتيست اينكه مرادست داده است و مثال معنى دوم شيخ سعدى فرمايد : [ بيت ] همان دم كه اين خاطرش دست داد * غم از خاطرش رخت يكسو نهاد دندان بزهر خائيدن - كنايه از سخنى كه از كمال عداوت گفته شود . شيخ سعدى گويد : [ بيت ] بخائيدش از كينه دندان بزهر * كه دون پرورست اين فرومايه دهر دندان داشتن - كنايه از خشم كردن و كينه ورزيدن [ 1 ] . و مثالش حكيم انورى گويد : [ بيت ] دارد از غصه آسمان دندان * هركه بر نقش همتت پيوست « 1 » دست يافت « 1 » - يعنى غالب آمد و بمراد رسيد و قدرت و فرصت يافت [ 2 ] . مثالش هم او [ 3 ] فرمايد : [ بيت ] مرگ ز يأس تو بود آنكه به چشم « 2 » عدو * درشد و چون دست يافت پاى برادر شكست دستنشان - يعنى مطيع و مأمور و فرمانبر و بمعنى كسى نيز آمده كه شخصى او را بمهمى نصب كرده باشد . مثالش سراج الدين راجى گويد : [ بيت ] دستنشان چشم تست فتنه به بيگنهكشى * پاىگشاد زلف تست مشك بنفحهگسترى دختر آفتاب - كنايه از شراب باشد . خاقانى فرمايد : بيت دختر آفتاب ده در تتق سپهرگون * گشته بزهرهء فلك حامله هم بدخترى دختررز - نيز كنايه از شراب « 3 » باشد . مثالش حافظ شيراز گويد : بيت دوستان دختررز توبه ز مستورى كرد * شد بر محتسب و كار بدستورى كرد
--> ( 1 ) - « س » : بيوست . ( 2 ) - « س » : بجشم . ( 3 ) - « س » : آفتاب . ( متن از « غ » است ) . ( 1 ) و نيز چشم داشتن و توقع داشتن و در كارى بسيار بجد شدن و اقدام نمودن ( برهان ) . ( 2 ) و عادت شد ( برهان ) . ( 3 ) يعنى : انورى .