محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1594
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
به چشم « 1 » كردن - كنايه از انتخاب كردن به چشم « 1 » [ 1 ] . مثالش حافظ شيراز : بيت به چشم « 1 » كردهام ابروى ماه سيمائى * خيال سبزخطى نقش بستهام جائى پر انداختن - كنايه از عاجز شدن و قاصر آمدن [ 2 ] « 2 » . مثالش حكيم خاقانى گويد : بيت از شكوه هماى رايت شاه * كركس آسمان پر اندازد پل شكستن - كنايه از بىطاقتى و محروم گردانيدن [ 3 ] مثالش خاقانى : [ بيت ] عاشق محترم بسى دارى * پل همه بر من گدا شكنى بنيچه - كنايه از جمعى بود كه بر املاك و حرف بندند . بخيه بر روى كار - كنايه از رسوا شدن و آشكارا گشتن راز باشد [ 4 ] . شيخ سعدى گويد : شعر برهمن شد از روى من شرمسار * كه شنعت بود بخيه بر روى كار به آب اندر شكر دارد - يعنى گدازانست و ضعيف مىشود [ 5 ] . مثالش سراج الدين راجى گويد : بيت ميان لاغر چرا نبود كه گوهر مىكشد دايم * لبش باريك چون نبود به آب اندر شكر دارد بر آب بگوى - يعنى حالى بگو و زود جواب بده .
--> ( 1 ) - « س » : بجشم . ( 2 ) - بجر « غ » : گناه . ( 1 ) و نشان كردن و تندوتيز نگريستن و چشمزده كردن و چشمزخم رساندن . ( برهان ) . ( 2 ) و زبون گرديدن و فروماندن و بمعنى پر ريختن و تولك كردن جانوران پرنده و مجرد گشتن و نشاط كردن و پرمهره كردن ( برهان ) . ( 3 ) برهان محروم ماندن و بىطاقت شدن گويد . ( 4 ) بخيه بر روى كار بمعنى رسوا و آشكارى رازست و با معنى متن ما « بخيه بر روى كار افتادن » تناسب دارد . ( 5 ) برهان ندارد .